غزل 5

بوی خنک ریحان، بوی تن بارانی

هم جذبه ی ریحانی، هم جذبه ی روحانی

 

بوی تن تو اما، آمیزه ای از هر دو

ریحانی روحانی، روحانی ریحانی

 

ای وسوسه ی دائم، انگیزه ی خواهش ها

برخاسته از چشمت، صد آیه ی شیطانی

 

ارژنگ نگاهت را، تفسیر نخواهم کرد

من را چه به تفسیر اندوخته ی مانی

 

مضمون نگاه تو، در مایه ی هندی بود

اینک هرجی پس نیست، بر سبک خراسانی

 

یارای گریزم نیست، سودای ستیزم نیست

از آنچه که هک گردد، بر صفحه ی پیشانی

 

تقدیر که صرفم کرد، در باب غم هجران

اینبار تو صرفم کن، از مصدر ویرانی

 

***

آمیخته ی شرمت، مهری به دلت داری

ابراز نخواهی کرد، چون دختر ایرانی

+نوشته شده در شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت۸:٤۳ ‎ق.ظتوسط محمد | قطره ها ()
ترانه 2

پریا ...خواب و خیال زندگونی پریا

همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا

پریا اگه تو تنهام بذاری چه کار کنم

می میرم از این همه نا مهربونی پریا

شنیدم هر جا تو باشی آسمونش آبیه

میشه این چن روزه رو پیشم بمونی پریا

***

پریا... خواب و خیال زندگونی پریا

 همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا

( دل تو آینه و دلای دیگه همه سنگ

بپا نشکنی هنوز خیلی جوونی پریا )

اگه دلتنگیامو برات بگم دلت میره

پس چه بهتر که ازش هیچی ندونی پریا

***

تا خود قیامتم دیگه رهات نمیکنم

اگه دستتو به دستام برسونی پریا

پریا ... پریا ... چیزی بگو ، حرفی بزن ، شعری بخون

به خدا دق می کنم اگه نخونی پریا

+نوشته شده در شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت۸:٢۳ ‎ق.ظتوسط محمد | قطره ها ()
 
 
 تقدیم به همسر شهید ملک ابراهیم زمانی
 
       
روایت اول :
 
قصه از والفجر ۱۰ آغاز شد ، یک روز مردی
 
رفت تا شاید خوراک تیر دشمن ها شود
 
رفت تا باشد که شاید  بعد از این اسطوره اش
 
مایه ی فخر شقایق ها و سوسن ها شود
 
 
 
    
روایت دوم :
 
نامش ابراهیم ، سال : ۶۶ ، منطقه : (خرمال)
 
بی خبر رفت از دیارش ، همسرش در انتظارش
 
چشم می دوزد به در شاید ببیند مرد خود را
 
گر چه می داند که باید خون ببارد بر مزارش
 
 
 
   
روایت سوم :
 
شمع روشن می کند روی مزارت ، لحظه ای بعد ـ‌ـ
 
چند پروانه برای سوختن سر می رسند
 
چند پروانه به پای شمع ، او هم پای تو
 
( عاشقان هر یک به یک سهم برابر می رسند )
 
 
 
   
روایت چهارم :
 
دیده اش خون ، سینه اش خون ، هم لب و هم گونه اش خون
 
داستان خونین تر از این ؟ ... یا نه ... از این هم فراتر
 
همسرش هنگام باریدن شنیده ناله ای تلخ  
 
نازنین طاقت بیاور ، نازنین طاقت بیاور
 
 
 
   
روایت پنجم :
 
شست خاکش را به خون چشم هایش ، گر چه دید
 
آسمان باریده خونین تر به دامان مزار
 
هر کسی سهم خودش را اشک می ریزد ، چه سود
 
بر نمی آید دگر کاری ز دستان مزار
+نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظتوسط محمد | قطره ها ()
سپید 5

نه شاعرم و نه شعر می گویم

    نه از عروض و قافیه سر در می آورم

                                         و نه از بحر های آن

تمام حرف هایم را هم که جمع کنم

                        

برکه ای می شود ....راکد

                              ــ مگر تو سنگی در این برکه بیندازی ــ 

+نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت٧:٠٤ ‎ب.ظتوسط محمد | قطره ها ()
غزل 3

وقتی بخواهی از خدا یک استکان شعر

شاید ببارد بر سرت یک آسمان شعر

یانه ... ببارد چون همیشه برف و باران

اما کنارش هم ببارد همزمان شعر

از گونه آتش می جهد ، از چشم خنجر

از شانه طوفان می وزد ، از گیسوان شعر

تنها بهاری عاشقت بودم و حالا :

دارم برای دفترم چندین خزان شعر

تو همچنان با من خوشی و من همیشه ...

من همچنین با تو ... ، اگر چه همچنان شعر .

+نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت٧:٠۱ ‎ب.ظتوسط محمد | قطره ها ()