در پیچ و تاب خسته ی گیسو، شکسته تر!

این شعر، به درخواست یکی از مداحان زُلال اهل بیت سروده شده. امید است مورد عنایت خواص خاصه اهل بیت علیهم االسلام قرار گیرد. و امید بیشتر به آن می رود که حضرت زهرا، از پی این کوشش، شعری از دلم بجوشاند. آمین!

 

درها شکسته، قامت و پهلو شکسته تر

چشمی به زیر ناوک ابرو شکسته تر

تفسیر سرخ درد به دیوان فاطمه

در پیچ و تاپ خسته ی گیسو شکسته تر

آری به گوش می رسد اینک طنین زخم

بر روی ساز شور و هیاهو شکسته تر

پژمرده شد گلی که به عالم نیامده ست

گلبرگ ناز محسن مهرو، شکسته تر

زینب کنار فاجعه، مولا به دور از آن

اینسو شکسته تر شده، آنسو شکسته تر

دیگر به وقت صبح نیامد شمیم یاس

در انتظار شد گل شب بو شکسته تر

شاعر خموش! شعر به آخر نمی رسد

(حال خراب شعر سیه رو شکسته تر)

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت٧:۳٩ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
حریر شوخ طراحی

پس از مدت ها سلام! البته ترجیح می دهم که گرم نباشد! خدمت سربازی هست و جبر نظامی که خواه ناخواه مرا نیز در بر گرفت! این یعنی اینکه از فضای ملودراماتیک فاصله گرفتم! (دروغ گفتم! :دال (بومی سازی D : بود)). با یک غزل برگشتم که تقدیم می شود به استاد و دوست عزیزم جناب سلیمانی که مدتی پیش به مناسبتی اثری ماندگار برایم خلق کردند.

 

حریر شوخ طراحی به بوم باور اندازی

قلم ها را برقصانی که طرحی نو در اندازی

خروش موج دریا را، سکوت سرد صحرا را

و تلفیقی از اینها را، به جان ساغر اندازی

به روی بوم نقاشی، بریزی ساغری رنگین

که رنگین تر از این باید به کام دلبر اندازی

***

نباید هر چه می آید و یا آنکه نمی آید ...

هر آنچه آمد و شد را به دوش داور اندازی

***

اگر میخواهد از تو تن: نجیبانه ببخشایی

اگر میخواهد از تو جان، کریمانه سر اندازی

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ساعت۱:٢٢ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
دو تا چشم و دو تا ابرو

فردیناند دیسوسور مبحثی در مورد واژه و مانیفست ذهنی آن دارد که در خور توجه هست. از نظر سوسور ارتباطی میان واژه و مانیفست انتزاعی آن وجود دارد که در واقع جلوه حقیقی آن با جلوه ذهنی آن در تناسب است. مثلا گل و مانیفست انتزاعی آن در ذهن و به همین ترتیب جلوه حقیقی آن در عالم ماده. در موازات این بحث جبر زبانی سپیر و ورف مطرح می شود که میگوید سازه انتزاعی ذهن از پدیده ها را زبان اول مشخص می کند یا زبانی که به وسیله آن "من" افراد از آن شکل گرفته است که اغلب زبان اول است. حال میخواهیم این موضوع و بازتابهای آن را در زبان شعر بیابیم. شاعران جهان خود را می سازند و همانگونه که جهان خود را در شعرهایشان می سازند، مانیفست های تازه ای برای پدیده ها می یابند. زبان شعر و صناعات ادبی این امکان را به شاعر میدهد تا هر زمان که اراده کند میان واژه و مانیفست انتزاعی پذیرفته شده آن جدایی بیندازد و جای آن را با چیز دیگری عوض کند. این شعر را برای دوستان شاعرم که خواندم عده ای تشویق کردند و عده ای سرزنش که نمیشود در ذهن تصور کرد آن چیزی را که شاعر قصد ابراز آن را دارد. اما در جهان شعر من، بینی گل است، چشم گل است، گیسو گل است و هر چیز دیگری می تواند گل باشد اگر جهانی که شاعر آن را خلق کرده است باغی باشد که جز گل چیزی نداشته باشد. نظر دوستان عزیز منتقد متین است. سپاس

لالا لالا گل گیسو

دو تا چشم و دو تا ابرو

لالا لالا چشات خسته ست

مث چشمای اون آهو

لالا لالا ... لالا لالا ...

لالا لالا گل گونه

میگیره دم به دم بونه

بخندی با چشات هر شب

خوشی هامون فراوونه

لالا لالا ... لالا لالا ...

لالا لالا گل بینی

دو تا چایی توی سینی

با چشمات داری قندا رو

کنار چایی می چینی

لالا لالا ... لالا لالا ...

لالا لالا گل پلکات

برقصه روی اون چشمات

که هر وقتی که خوابیدی

بخوابه نیمه شب باهات

لالا لالا ... لالا لالا ...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت۱٢:٤٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تا لحظه ی رهایی از اغتشاش گیسو

یک شعر با حال و هوایی تازه. تازه به این اعتبار که از فضای "واسوز" فاصله می گیرد و می تواند در تمی غنایی جای بگیرد. طرب به هم زنید و شاد باشید که این شگفت ترین زخمی است که می توان بر پیکره ی غم فرود آورد. و اثری ماندگار از سرکار خانم میترا شادفر از شاگردان استاد کاتوزیان.

در بستر تلاطم، فکر کرانه باشیم

گاهی بهانه باید، تا بی بهانه باشیم

گاهی برای رفتن، تا اوج بی نیازی

باید نیازمند، یک عاشقانه باشیم

از دیده های "باید"، "شاید" نمی تراود

تا قسمتی شریک رسم زمانه باشیم

تا لحظه ی رهایی از اغتشاش گیسو

باید امیدوار حرکات شانه باشیم

حالا که عاشقی را اینگونه مشق کردیم

ایزد نمی پسندد، بی آب و دانه باشیم

یک دانه بوسه ی تر از یک لب معطر

باید به فکر یک آغوش شبانه باشیم

حالا که لحظه هامان آرامش بهار است

اینگونه لحظه ها را، شعر و ترانه باشیم

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت۱٠:٥۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
جز غم نمی تراود

پرپرپرم!!! شنیدین میگن کافیه بگی چته بعد اونوقت ... "بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران". حال و هوای یکی دو روزه اخیر من مثل آسمانیه که فقط ترش می کنه. فقط می غره . . . دریغ از قطره ای باران. دریغ از دمی ساحت آرامش. سخت دورانیه ... سخت!

همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم
دل و جان بردی ، اما نشدی یارم
با ما بودی ، بی ما رفتی.
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چون کاروان رود...
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم ، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم ، چنان که دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که میتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد.
چون کاروان رود
فغانم از زمین
بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم
ای شادی جان ، سرو روان،
کز بر ما رفتی،
از محفل ما ، چون دل ما
سوی کجا رفتی؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به کجا رفتی؟؟
به کجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حکایتی از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها ماندم.......

دانلود قطعه بسیار محزون کاروان با صدای پرنیانی زنده یاد استاد غلامحسین بنان و پیانوی زنده یاد مرتضی محجوبی.  دانلود کنید.

... و یک شعر

 

تاری شکسته ام من

               کز بند بند جانم

      جز غم نمی تراود

                رویای بی نظیرم

درگیر نارفیقی

        در تار و پود روحش

                  آدم نمی تراود

*****

یک دم از آن نگاهش

           یک لحظه از تبسم

                   آرامشی در اینجا

یک دم نمی تراود

*****

           باران اگر بگیرد

یا باز من ببارم

        فرقی نمی کند باز

یا آسمان ابری

            یا یک دل شکسته

                  از چشمهای خیسش

شبنم نمی تراود

            آری هوای سرد

این روزهای سنگین

             غم را فرو فرستاد

                   سنگین تر از غمی که

در آستان غربت

            نم نم نمی تراود  

   جز غم نمی تراود  

   جز غم نمی تراود

                                    لبریز از آن هنوزم!

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت٥:۱٧ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است

به بحث های زیبایی شناختی علاقه ی خاصی دارم که اینکه آیا زیبایی امری جوهری، اکتسابی و یا نسبی است؟ شک ندارم اگر فراغتی از بازدارنده هایی که بوی روزمرگی می دهند مرا دمی به حال خود بگذارند آنقدر کار برای انجام دادن دارم که نهایت ندارد. مطالعه بحث های زیبایی شناختی یکی از آنهاست. پر واضح است که جلوه زیبایی در چیزی است که ما آن را زیبا می دانیم حال آنکه در سرزمین پارسی باشی یا نه، زیبا تا اندازه ای امری جوهریست. آیا تصاویر مشمئز کننده زیباست؟! شاید کسی بگوید که اگر هنرمندی قادر باشد فضولات را به نحوی به روی کاغذ بکشد که موجب تهوع شود آنوقت بسیار هنرمندانه این کار را انجام داده است. مسئله ای که برای من حائز اهمیت است هدف غایی هنر است. احساس می کنم هنر با لطافت، احساس نیک و هر آنچیزی که خلسه آرامی به انسان ببخشد مترادف است. و استنباط ما نهایتا این می شود که برای مشمئز کردن دیگران ابزار دیگری هم وجود دارد. همان بحث همیشگی  هنر برای هنر در مقابل هنر برای آرمان. بگذریم. به هر روی، مجال گستراندن این بحث نیست چه آنکه هم از حوصله خارج است و هم مقال آن مقتضی نیست. چند روزی است به متفاوت بودن زیبایی دختر ایرانی فکر می کنم. احساس می کنم بانوی ایرانی فراتر از تناسب چهره، ایرانی بودن و پارسی بودنش زیباست. جدا از مدل های سینمایی که قریب به اتفاق زیبایی مشابه ای دارند و بسیار خود را به المان های غربی در زیبایی شناسی نزدیک می کنند، گمان می کنم زیبایی دختر ایرانی باید ایرانی باشد تا از نظر یک ایرانی  هم زیبا باشد.  مدتهاست که نقاشی های هنرمندان ایرانی را در مجلات مختلف ورق می زنم و به دنبال درک وجه تمایز زیبایی دختر ایرانی و دختر غیر ایرانی هستم. به نمونه ای از نقاشی های زیر توجه کنید:

این نقاشی اثر استاد ایمان ملکی است. اولین چیزی که در این تصویر بوی پارسی بودن می دهد، نوع پوشش آن است. استفاده از لباس های آزادتر برای جلوگیری از جلوه ی زاید زنانگی که اگر این جلوه پر رنگ تر از این نشان داده شود این اثر را در زمره لیتورتیکا و یا پورونگرافی قرار می دهد. استفاده از رنگهای سبک به منظور جلوگیری از تهییجاتی که می تواند برآمد فعل و انفعالات شیمایی باشد.  اینگونه بگویم که مادامی که جلوه ها در پی نشان دادن تفاوت طبیعی بین مرد و زن باشد؛ گونه ای از تمایز که بسیار شکننده و ظریف است بیش تر از آنکه موید تهییجات بدنی باشد، برانگیزاننده نوعی دوست داشتن اصالت زیبایی  است. آمیختگی سادگی, شکنندگی, و در عین حال پرهیز از ابتذال در به تصویر کشیدن بعد پورنوگرافی هرچه بیشتر بر زیبایی این اثر افزوده است. مردان ایرانی، با در نظر گرفتن یک برداشت عمومی، زنان با گیسوان بلند و سیاه و چشمان سیاه و مشتقات آن مانند رنگ خرمایی رابیشتر می پسندند.

این ظرافت در کار استاد مشهود است بدان معنا که به ترجیحات زیبایی شناختی یک پارسی پی برده و اولا چشم ها را در صورت هر سه بانو سیاه و  همچنین گیسوان آنها را سیاه یا خرمایی قرار داده است. این اصل در نقاشی دوم اثر استاد تقویان نیز به خوبی مشهود است. آنچه از تجربه و برداشت شخصی خود بدان رسیده ام بانوان ایرانی و پارسیان به زیبایی طبیعی و خدادداد معتقدند و این تلویحا می تواند تا اندازه ای این حقیقت را شرح بدهد که بانوان ایرانی بجز در پاره ای از موارد که قصد رفتن به میهمانی یا مراسم خاصی را داشته باشند, به ندرت  به شانه کردن موی سر می پردازند. این آشفتگی موی سر بسیار پارسی است.

نکته دیگری که به نظر من قابل توجه است  بینی دختران پارسی است.  اصل تقارن به آن معنا که در زیبایی شناسی تعریف می شود در این تصاویر کمرنگ تر است. این بینی ها زیبا هستند اما الزاما متقارن نیستن. بینی های فندقی، کشیده تر، کمی حجیم تر یکی از ویژگی های بینی در بانوان ایرانی است که اتفاقا بسیار زیباست. شاید تاثیرات اقلیمی موجب چنین تغیراتی می شود اما هر چه هست باعث متمایز شدن فرم بینی دختران پارسی شده، و به حق بسیار وجه تمایز زیبایی است.  به نمونه های دیگر نگاهی بیندازید. بویژه فرم بینی و رنگ چشم و گیسوان.

ادامه دارد . . . )

حال و هوای شعر نبود، اما موسیقی چرا. حال متفاوتی با این قطعه دارم هر زمان که برای هزارمین بار به آن گوش می کنم. وای که آوای سیما مافیها عین آرامشه. گوش کنید و آرام بگیرید. دانلود

امشب به بر من است و آن مایه ی ناز

یا رب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام

خواب است و بیدارش کنید

مست است و هشیارش کنید

گویید فلانی آمده  آن یار جانی آمده

آمده حال تو احوال تو سیه خال تو

 سفید موی تو ببیند برود

امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام

حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام.

 

... و یک شعر

 

بیدار شدی بالش تو خیس عرق بود

بالای سرت مانده ی بازی ورق بود

بی بی به کناری و به خالش نرسیدی

تا لمس خط و خال خیالش نرسیدی

هر بار برای دل خود بر زدی اما

تا باز ببازی به دلت خسته و تنها

تا باز اگر بر زدی و برده ای از دل

آرامش دریای دل از سینه ی ساحل

یک بار دگر باز ببازد دل خاتون

تا حکم کند بر دل شیدایی مجنون

صد دور دگر بر بزند باز همین است

تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت۱٠:٥٢ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
نه بارانی می بارد و نه خیالی

اثری زیبا از دیمتریو ولاچو و یک شعر

 

نه بارانی می بارد

و نه خیالی

نه فراقی دارم

و نه بالی

 

هر اندازه بی چیز تر

                          سبک تر

                                     سبک تر

                                                  سبک تر

و چه سنگین است وقتی

مردگان تو را روی دست می برند

*****

شهر پر است

                 از زمزمه

                           از همهمه

                                        از واهمه

                          سنگین تر

             سنگین تر

سنگین تر

سبک تر از این باورم نمی شود

قاتل من خدایم بود

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٩ساعت۱٠:۱٥ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
یک نفر خواب تولد می بیند

این آهنگ ویگن و دلکش خیلی دوست دارم. دانلود کنید. حتما خوشتون میاد. اثری دیگر از استاد کاتوزیان و یک شعر

بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم  از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم  از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان که  از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع  سحرم
در بزمم نفسی بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده
چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته  بر دل غبار غم
زان که من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل  وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر  بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به  تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت  هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

بردی از یادم، دادی بر بادم

زمستان است

نه پرنده رمقی برای

        آشفتن

خواب سحرگاهان دارد

     و نه من

ساحتی برای آشفتنی مضاعف

 در شهر مردگان

                یک نفر خواب تولد می بیند

                     خواب نطفه ای که

          هراسناک

فرعونی است

                      که موسی شهر مردگان را

در می نوردد

 

در سحرگاهان زمستانی

پرنده ی بی رمق

              هزار خواب تولد را

در گوش شهر مردگان

  با سکوت

           فریاد می کند

 ...و

                  تو در این میانه

                                                فقط و فقط

بایست

    و

             تماشا کن

                 که چگونه

پرنده خیس ترس می شود

فرعون نطفه ی حق را گردن می زند

شهر مردگان, شهر مردگان می ماند

              و 

 در فراخنای پرنده سحرگاهان

                          تو همان هراس همیشه ای

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت۱٠:٢٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
دردیست درد غربت، هیچش هزار درد است

در حال عملی کردن تصمیمی بزرگم. اینکه از من بر می آید یا نه؟... نمی دانم! اینکه کار درستی انجام می دهم یا نه؟ . .. این را هم نمی دانم. فکر می کنم اتفاقاتی در زندگی من در جریان است که قرار است مسیر زندگی من کاملا تغییر کند. حتی اگر به خواسته خود نرسم این تصمیم برای من یک شروع بزرگ است. شکستن "من". همان "من" که باید شکسته شود تا درهای معرفت را بروی خودباز کنم. شک ندارم توفیقات بسیاری در این تصمیم نصیبم خواهد شد. برایم دعا کنید.

این گفته یادگاری، از پیر دوره گرد است

دردیست درد غربت، هیچش هزار درد است

غربت به اقتضایش، سرد است چون زمستان

سرد است چون جدایی، سرد است مثل باران

غربت برای هر کس: تصنیف بغض خاموش

کی می شود خیالش، از خاطرت فراموش؟!

غربت برای اهلش، عین عطوفتی سبز

تا شعرها بگوید، هنگام فرصتی سبز

غربت برای اهلش، یعنی دو جرعه احساس

یک بیت ناب خونین، بر گونه ی گل یاس

غربت برای اهلش، یعنی به قصد قربت

تکبیر بی نیازی، از دیده ی حمایت

غربت برای اهلش، یعنی دو جرعه آزرم

خورشید روی نیزه، در خاطرش مجسم

غربت اگر نباشد، شاعر نمی تراود

این شعرهای ناب، حاضر نمی تراود

غربت اگر نباشد، دلتنگ می توان بود؟

در وادی محبت، جز سنگ می توان بود؟

غربت اگر نباشد، پروانه می خرامد؟

دیوانه ای برای دیوانه می خرامد؟!

دلداده ای نباشد، شعری نمی رساند

غربت همیشه دل از شاعر نمی ستاند

*****

آری... سواره دل از افتاده می ستاند

هر دل برای ماندن، دلداده می ستاند

گاهی به سختی سنگ، گاهی به نرمی دل

گاهی پر از تکلف، گه ساده می ستاند

تا چشم های سرخش، مست و خراب مانند

حالی مدام و کامل، از باده می ستاند

تا گرد خستگی را از جامه اش بشوید

یک همسفر برای، این جاده می ستاند

هرچند در سپاه، شیطان خزیده باشد

از دست های شیطان، آزاده می ستاند *

سبز و صبور و ساده، مغرور و با اراده

هل من مبارزی از، آماده می ستاند

هم سوخته کنارم، هم سوختم کنارش

" دلداده دل برای دلداده می ستاند."

 

* حر از خاندان معروف عراق و از رؤسای قبایل کوفیان بود. به‌درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با حسین‏ فراخوانده شد.او به سرکردگی هزار سوار برگزیده گشت. گفته‌اند وقتی از دارالاماره کوفه، با ماموریت بستن راه بر حسین‏ بیرون آمد، ندایی شنید که: «ای حر!مژده باد تو را بهشت ...»  برداشت از تارنمای ویکیپدیا

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت۱٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
جولانگه کابوس نومیدان نباشیم

سمج بودن خوب است یا بد؟ اگر سمج باشی یعنی عقلت کامل نیست؟ عقلت کامل نباشد یعنی نادانی؟ .... بی خیال می ترسم کمی پیش بروم به این نتیجه برسم که اگر سمج باشی حیوانی. آدم سمجی هستم. پدر و مادر خطاپوشم خوب می دانند که در دوران تحصیل و به خصوص در دوران راهنمایی و دبیرستان چه محصل تنبل و ضعیفی بودم. نمی دانم سنگ به سرم خورد یا سرم به سنگی خورد که ناگهان تصمیم گرفتم که درس را با جدیت بخوانم. وااای که هنوز از زیاد نمی برم نمرات ناپلئونی که چه عرض کنم حتی افتضاح تر از آن را در درس زبان می گرفتم. یک معلم زبان داشتیم که مقادیر اندکی مو به روی سر داشت و از متد تقویت منطقه ای برای روتوش استفاده می کرد به این ترتیب که گاهی تمام موهای سر گرایش راست پیدا می کردند و به سمت راست می رفتند و گاهی هم گرایش چپ و به سمت چپ. کلا موی سرش همه چیزش بود. همیشه سر کلاس می گفت  اگر روزی من (نام معلم) موهام در اومد این نشانه اینه که آقای صرفه جو نمره زبانش از شش و بیست پنج صدم بالا تر رفت. در واقع به یک رابطه علت و معلولی میان رویش موی سر خودش و تکاوری های من اعتقاد داشت. بگذریم. به هرصورت شروع به مطالعه کردم اونقدر که سال سوم نمره زبان ثلث آخرم  شد هفده و نیم و در مقطع پیش دانشگاهی در ترم آخر و امتحان زبان که آنسال اتفاقا به صورت کشوری برگزار شد، حتی بدون نگاه اجمالی به کتاب زبان به جلسه امتحان رفتم و بیست گرفتم. یاد گرفتم، پذیرفتم و باور کردم که خواستن توانستن است. یاد گرفتم که هر چیزی را که می خواهم باید برایش تلاش کنم، تلاش، تلاش و باز هم تلاش. لا اقل اگر هم موفق نشدم پیش خودم هزار و یک کاش نیاورم که ای کاش این کار را میکردم و که ای کاش آن کار را انجام می دادم و ....  زندگی امروز من مصادف است با خواستن و طلب کردن چندین چیز ارزشمند. باز هم زندگی با تمام فراز نشیبش انگیزه مرا به چالش کشیده است. کو کسی که از این چالش ها هراسان باشد. با آغوش باز پذایرای آن خواهم بود. اصلا یک جورهایی خودآزاری دارم اینطور که اگر چیزی آسان به دستم برسد اصلا به دلم نمی چسبد. باید برایش جان بکنم. این خود آزاری است؟ اگر شخص ثالثی را هم درگیر قرطی بازی های قهرمانانه ام کنم، تازه، دیگرآزاری هم می شود.

زندگی کشتی است آنهم آزاد. مثل فرنگی محدودیت ندارد. اصلا فرقی نمی کند که دنیا یک زیر دو خمی از من گرفته باشد که بیم آن برود همین حالا خاک بشوم و ضربه فنی. کشتی آزاد است. گاهی با یک فن کمر به موقع یا کشیدن کنده حریف، همه چیز از این رو به آن رو می شود.  در کشتی فعلی، روی پل گیر کرده ام. البته از آن پل ها که نه خوذم می دانم ضربه شدم و نه داور. فعلا به روی رگ گردن مقاومت می کنم. اگر این رگ گردن همان رگ غیرت باشد حالا حالاها مرا توان ایستادگی است!

دیروز مشغول مطالعه کتابی بودم. به جمله ای برخورم که بی نظیر بود حداقل برای من. مبتلابه حال فعلی من بود. من هم که می دانید: حساااااااس! شعرم آمد.

"سعی کنید آنچه را که دوست دارید به دست آورید، و گرنه زمانی خواهد رسید که ناچارید آنچه را که به دست آورده اید، دوست داشته باشید" جورج برنارد شاو

یک شعر:

دلسرد حرف مفت این و آن نبودم

من مرد خالی کردن میدان نبودم

آری تلاش من مضاعف بود هر روز

هرکس که نا امید شد، من آن نبودم

من دلخوش و امیدوار چشم خندان

یا ناامید از دیده ی گریان نبودم

تنها به لبخند تو امید دلم بود

حتی نبود آن، باز هم حیران نبودم

روشن نشد بر من حقیقت های اطراف

می شد اگر، من این همه ویران نبودم

چون تل خاکستر که ققنوسی بسازد

میسوزم از حسی که آتشدان نبودم

هر لحظه امیدم چراغش پر فروغ است

امید می گوید که بی ایمان نبودم

 *****

 امید می گوید که بی ایمان نباشیم

ویران تر از یک روح سرگردان نباشیم

امید می گوید کمی اصرار باید-

تا ناگزیر از قسمت پنهان نباشیم

امید می گوید کمی جوشیدن از عشق

- بی مایگان خسته دوران نباشیم-

گاهی برای دلخوشی می بارد و بس

ما "عاشقی" را  اینچنین "باران" نباشیم

نومیدی باید بخشکد در دل ما

جولانگه کابوس نومیدان نباشیم

من قصد کردم ناامیدی را برانم

حتی اگر لبریز از ایمان نباشی!

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ساعت۱٠:٢٦ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
نوشیدم از لب های او تا تلخی گس

آنقدر هیاهو دارم که میخواهم دستانم را در کندوی عسل کنم تا زنبورهای مهربان دستان مرا عاشقانه بگزند و من دیوانه وار فریاد بزنم که باز هم ... که باز هم ...! زنبور ها آنقدر نیش بزنند تا باور کنند آن دستی که نیش می زنند و این دستی که نیش می خورد بی آزارترین، بی ادعا ترین و بی ریاترین دست هاست. کم کم زنبور ها خواهند فهمید دستان زنبور داری که با آن عیاق شده اند، تا زمانی با آنان مهربانندکه به زنبوردار عسل بدهند و دیر یا زود کندویشان - خانه و کاشانه شان - خوراک زباله دان ها خواهد شد، اما دستان من چه زخمها که به تن ندارد آن هم برای نوشیدن اندکی عسل برای عسل!

اثری زیبا از امیر جمشیدی با نام "لیلا" همراه ملودی "لیلا خانم"و یک شعر.

دلم میخواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانم

چراغ هر شب و روزم تو باشی لیلا خانم

دلم میخواد که در شب های مهتاب لیلا خانم

همون ماه دلفروزم تو باشی لیلا خانم جان

لیلا وفاتو گردم

ناز و اداتو گردم

نرمک نرمک راه می روی

راه رفتناتو گردم ... لیلا لیلا لیلا

دانلود قطعه لیلا خانم

 

... و شعر:

 گاهی کنار لحظه های بی هیاهو

زیباست دل دادن به رویای فراسو

زیباست خندیدن به غمهای شبانه

افکار محزونی که می آید ز هر سو

گاهی کنار حزن بی پایان هر شب

باید تفاعل زد به چشم ناز آهو -

تا حافظ شیرین سخن دری بریزد

گل می کند از واژها، اشعار جادو

من باورم شد دست هایت مهربانند

من فهم کردم شعرها داری به گیسو

احساس کردم می تواند شعر باشد

تاب لطیفی که برقصد زیر ابرو

آری شنیدم واژه واژه شعر محض است

وقتی عسل می ریزد از لبهای کندو

با چشم خود دیدم که چشمش برق می زد

هنگام هم آغوشی گل های شب بو

می نوشم از لب های او تا تلخی گس

طعمی شبیه تلخی شیرین گردو

میگیرمش چون پیچکی آهسته در بر

آرام می گیرد به گرمای دو بازو

لب روی چشمان سیاهش می گذارم

چشمان شهلای سیاه ناز نازو!

*****

برده ست رویای خوشم را باد با خود

من ماندم و رویای خاموش فرا رو

ای کاش یک دم زودتر فهمیده بودم

هر آنچه را امروز فهمیدم در اندوه ه ه!

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت٤:٤٩ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
عشق باید ورزید

اثری دیگر از استاد کاتوزیان و یک شعر

 

دیشبم سخت گذشت

لکن امشب را من

در پی بوسه باران هستم

 

دلم آرام شده

اصلا انگار نه انگار

که ساعاتی پیش

یک نفر در را بست

رو به فردا وا شد

فرصت خندیدن

 

حجم یک عاطفه را

در جسارت های

یک غزل باید دید

 

وه شگفتی ها را!

چه شگفت است هنوز

من ندیدم به دو چشم

عاشق ترسو را

گو به یک تیر نلرزاند باز

دیده ی آهو را

 

پس کجا رفته ز یاد

رفته از یادت باز

صحبت دیروز و

صحبت امروز است

حس فردا ها را

در کفن باید جست

تا کفن پوش نکردند دل آدم را

عشق باید ورزید

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت٧:٤۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
لبریز از اشک ندامت، انگلیسی!

همان زمانی که به نگارخانه ی فرهنگ به کلاس شعر و ادب می رفتم، به طور همزمان در کلاس های داستان نویسی هم شرکت می کردم. حمل بر خودستایی نباشد، قلم بدی هم نداشتم. رمان های نیم کاره بسیاری در گنجه کتابخانه هست که قصد دارم روزی به سراغشان بروم. اما واقعیت این است که همان زمان  که رمان می نوشتم، در گیر و دار نگارش، حال و هوای شعر به من دست می داد. قلیان های عاطفی همان و تبدیل نثر به نظم همان! بندهای بسیاری می نوشتم. ناگهان فکری خطور می کرد، بی معطلی تبدیل به احساس می شد و قلم زمخت رمان نویسی وا می رفت. واله و شیدا له له این را می زد در دل همان رمان، روی کاغذی، کاغذ باطله ای، جایی چند واژه احساس بچکاند. من هم حساس! دل به دریا زده می گفتم: "بی خیال رمان، شعر را عشق است. بالاخره رمان را بعدا هم می شود نوشت، این شعر است اگر ننویسم می پرد!" بی خیال رمان می شدم به سراغ شعر می رفتم. دیگر کمکمک، لطافت نظم بر زمختی نثر چربید و نثرجای خود را به شعر داد.

چند وقتی است سر دماغ نیستم. از سر بی حوصلگی به سراغ کتابخانه ام رفتم. در کتابخانه مشغول بررسی کتاب های زبان بودم. مشغول برنامه ریزی کلاس های زبان، درس های زبان و در کل هر آن چیزی که یک سرش به انگلیسی می رسید.  دیدم چقدر زندگیم انگلیسی زده شده. از کلاس خوشنویسی و شعر گرفته تا هر آنچه دوس داشتم و دارم به پای زبان رفت که رفت! همیشه انگلیسی را دوست داشتم. هنوز هم دارم. اما یک لحظه احساس کردم، در این وانفسا که هرکس سعی می کند در پی توجیه مشکلاتش، یک بخت برگشته ای پیدا کند و تمام مشکلات را به گردن او بیاندازد، چه چیز بهتر از زبان که الحق طی این هشت سال کم از ما سواری نگرفته است. غلبه قلیانات عاطفی فوق الذکر همان، شعر دراماتیک با قافیه انگلیسی همان!

 

هر روز و هر شب در نهایت انگلیسی

روزی حدود هشت ساعت انگلیسی

چیزی حدود یک هزار و چند واژه

با چشم هایم کرده عادت، انگلیسی

گویا خدا اینگونه می خواهد برایم

تا طی شود راه سعادت انگلیسی

تدریس و کار ترجمه هر روز و هر شب

شاید مقدر شد تجارت، انگلیسی

*****

گاهی نداری حوصله، من می نویسم

یک چند سطری را به جایت انگلیسی

می پرسی از من معنی هر واژه ای را

معنای در حد بضاعت انگلیسی

من می رسانم معنی مستهلکی را

در حد لبخند رضایت، انگلیسی

*****

آری . . . کنار خستگی های زبانی

دنبال درک این رسالت، انگلیسی -

از ما گرفته فرصت عاشق شدن را

بازنده ی شک و لجاجت، انگلیسی -

حتی شکسته بغض را در سینه هامان

لبریز از اشک ندامت، انگلیسی -

من را به خوابی بی ثمر هر شب فرو برد

بی طعم ناب بوسه هایت. انگلیسی -

ما را میان کارها غرقانده، آری . . .

لعنت به این پست کثافت انگلیسی!

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
باز به قربان غزل های مرد . . .

شعر تازه از تنور گریخته! حال چرا گریخته؟! آخر مجال چکش خوردن هم پیدا نکرد تا بلکه گداخته شود و از پی چکش خوردنها مرمری شگفت شود. شعری که جنس شاعرش باشد دیگر شعر نیست ناموس آن شاعر است. یک جورهایی تمام آن شاعر است. بعد آنوقت تو به تمام خودت از گل کمتر میگویی؟! من که نمیگویم. من از تنور نگریخته ام مرا از تنور به بیرون انداختند. به ناچار باید خودسوزی کرد مثل این است به پروانه محض چشیدن کمی آتش شمع برسانی، آنوقت فکر میکنید پروانه دست بردار است؟ تا تمام بال و پر خویش به آتش نسوزاند دست بردار نیست. با این همه من و شعرم از تنور دورافتادگانیم. دوری ما فصل مشترک ماست. ین هم شعر از تنور گریخته ی امشب.

در پس دنیای شبانگاهیم

میخوش رویای شبانگاهیم

خیره به یک بالش بی همنفس

خسته از این جای شبانگاهیم

ساعتی از نیمه شب و من هنوز

در پی فردای شبانگاهیم

اینکه چگونه برود از سرم

میل تمنای شبانگاهیم

اینکه بیاید به سراغ شبم

سردی غمهای شبانگاهیم

سردی دستان مرا "ها" کند

"معنی گرمای شبانگاهیم"

باز بخوانم به دو صد پرده ساز

قطعه ای از نای شبانگاهیم

"عاشقی و سوختن و ساختن"

قصه ی زیبای شبانگاهیم

قصه ای از سوختنی بی نظیر

آتش سودای شبانگاهیم

یا که بسوزم به سرانجام تلخ

تلخی شبهای شبانگاهیم

باز به قربان غزل های مرد

"راوی لالای شبانگاهیم"

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
پنجمین شبی که ...

 دلم گرفته است

    این

       پنجمین شبی است که

                   بی ماجرا گذشت

...و

  من و ماجراهای شبانگاهی

دیگر تکرار نمی شود

تکرار

تکرار گپ های نیمه شب

              وقتی

همه خواب هستند

شیطنت های نمکین

             با واژگان زیرک

         قلقلک های جسور ادبی

نیشگون های داغ عاشقانه

 ***

                 بی مهابا از جا بر می خیزم

   به بالشم خیره می مانم

      جای رویایش خالی است

خبری از

        شیطنت های شبانه او نیست

هر چه هست

 حقیقت

     و

تلخ است قهوه

              دو جرعه که بنوشم

              میخوش

رویای شوخ شبانگاهانش خواهم شد

  ...و

   زیر لب خواهم گفت:

                                "در پس دنیای شبانگاهیم

                                میخوش رویای شبانگاهیم

                              خیره به یک بالش بی همنفس

                               خسته از این جای شبانگاهیم"

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت٧:۳٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
شعرهای دلخوشکنک

چند روزیست که حوصله خودم را هم ندارم. بیشتر فکر می کنم این فقدان است! فقدان هرچیزی! دل و دماغ درس را هم ندارم. بیشتر فکر می کنم این نیاز است! نیاز به هر چیزی! حتی بهانه های سرودن را هم پس می زنم؟! چرا من اینگونه شدم؟ بی جهت بهانه می گیرم، لوس می شوم، قربان صدقه ی خودم می رودم، قهر می کنم، برای خودم پیامک می دهم، به لطیفه های بی نمکی که روزی کثیفه می نامیدمشان، قهقه می زنم، صدای اذان مرا به گریه می اندازد، صدای باران ته دلم را خالی می کند!   انگار خدا دارد یک افزونه روی من نصب می کند، این اتفاقات عجیب و غریب هم چیزی نباید باشد جز عدم تناسب افزونه ها با طبع من! 

 کبریت روشن می کنم بچه ها می خندد خودم بغض می کنم. کبریت خاموش می شود بچه ها بغض می کنند من اما آرام می گیرم. کبریتی دیگر روشن می کنم بچه ها شاد می شوند اما من دیگر بغضم نمی گیرد آخر می دانم که خیلی زود خاموش می شود. مادر که صدایم می زند جوابش را میدهم اما صدایم را که نشنود دوباره صدایم می زند اما صدای من بلندتر از آن چیزی که شنید نمی شود نیست. ... دور باطل می زنم، دوباره ها را مرور می کنم و دوباره بندهای پیشین را از سر می گیرم!

 

 غم غروب و غم غربت وطن بی تو

نماز شام غریبان که گفته اند اینست    (مرحوم حسین منزوی)

 

هوا سرد شده

              خیلی سرد

               دانه های کوچک برف

                                      توامان

 با بارانی زمستانی

                                 گونه های کوچک نا امیدی را خیس می کند

 ***

این آبادی

   وجب به وجبش

   ویرانیست!

                 تو
نیلبک داری

   من هم شعر های
دلخوشکنک

                               هر وجب را  به شعری: نهال امید می رویانم

    و تو

                    
با نیلبک آرزوی آبادی این خرابه را به گوش باد برسان

***

             صبحدم
فردا که باران گرفت

   و دانه های کوچک
برف را با خود آورد

                                         باران به نهال امید می رسد

                         
برف به آرزوی آبادی!

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
قوری چای غزل روی سماور داری

... و غزلی دیگر

پی ویرانی من شوق مکرر داری

پرم از شوق هر آن چیز که در سر داری

پرم از آتش طغیان، که بسوزاندمان

سر خاموشی من یا سر دیگر داری؟!

می رود صبر و قرار از کفمان وقتی که

یک سبد زیر گلو، سیب معطر داری

تا که گرمی بدهی سردی شب های مرا

قوری چای غزل روی سماور داری

مصرعی چای بده تا دو غزل گرم شوم

گرچه در دامن خود مصرع بهتر داری

*****

باورم می شود اکنون که تو باور کردی

هرچه باور نکنم، باز تو باور داری

راضیم من به رضایی که رضا پنداری

دل سپردم به رضایی که مقدر داری

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت۱٠:٢٤ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
باران به باران می زند

قصد مطایبه داشتم. چون پسر شیرینی است. اگر این پست را ببیند خوب می داند که با خود اویم. در حال و هوای رمانتیک گویی بود. چیزی پراند و اتفاقا مقبول افتاد.پرسید: یعنی چه که گفتی :باران زد؟" آخر این هم شد اسم وبلاگ؟ گفتم:  باران که می زند تو بهانه برای عاشق شدن داری تو بهانه برای خیس شدن داری می بینی؟! انگار باز هم دیر رسیدم. باران زد و من خبر دار نشدم پرسید: فصلی که باران نمی بارد چه کار می کنی؟ گفتم: قاعدتا بهانه برای عاشق شدن نخواهی داشت و اینطور شد که گفت: "زرشک! تو عاشق شدن را نفهمیدی. عاشق شدن بهانه نمی خواهد. عشقی که به بارانی بیاید، به آفتابی برود. محمد این منم؟! و قهقه . . . ".  همیشه سلامت باشی عزیزم.

دوستانم به من می گویند دیگر به نظر نمی رسد کسی در این کره خاکی باشد و نداد که شما باران رو دوست دارید. بله! باران را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. دلایل متعددی دارد. اهم آنها لطافت بی حد و حصری است که انسان را در برمیگیرد و او را به آرامشی سوق می دهد که گاه و بی گاه انسان امروز آن را آرزو می کند. هرچند به گاه باریدن، همان انسان فراموش می کند که هی هی . . . این همان آرزوی دو روز پیش من است. رویا به حقیقت آمده! باری باران هدیه ای است از جانب پرودگار برای طبع های پرنیانی که شاعران گل سر سبد آنانند. منتی بر سر ماست از سوی خداوند که ای بنده ی من هر آنچه برای تراویدن میخواستی فراهم آوردم. حالا دیگر نوبت توست: طبع تو را با شرشر باران به تکاپو می اندازم تا از پی واژگان، نرم بگویی، لطیف بنویسی و مهربان باشی! بی مناسبت نبود و اتفاقا مقتضی، که وبلاگ "باران زد" با عنوان "انگار باران می زند" ، با شعر "باران به باران می زند" را با قطعه ماندگار "بارون" استاد شجریان همراه کنم. امیدوارم که لذت ببرید.

قطعه "بارون" از آلبوم "شب، سکوت، کویر" با صدای استاد شجریان

و اما شعر

هر روز باران می زند، هر شام باران می زند

در شهر ما هر روز و شب، باران فراوان می زند

گاه از سر دلتنگیش، گاهی برای دلخوشی

گاهی به اینسان می زند، گاهی به آنسان می زند

گاهی به روی شیشه ها، گاهی به روی چترها

گاهی پر از آشفتگی، افتان و خیزان می زند

گاهی برای همهمه، در این خیابان های گرم

گاهی برای غربت، سرد بیابان می زند

خرسند و غمگین و خراب، شرشر در این شبها بتاب

مبهوت و منگ و توامان، خندان و گریان می زند

*****

گاهی دلم را می برد: آرام و نم نم می زند

گاهی دلش را می برم: تند و هراسان می زند

گاهی دلم می گیرد و اشکی روان می گردد و ...

گاهی به روی گونه ام، باران به باران می زند

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۱ساعت۱٠:۳٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
غوره غیرتمان لاف مویزی بزند

"هر آنکه مرا دوست بدارد او را می کشم و هر آنکه را بکشم خود خون بهای اویم."

تا مشکتو تو آب زدی

موجای دریا شد آروم

تا رو به ساحل اومدی

بغضی نشست توی گلوم

همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم

رو لب گل کرد ناله های امن یجیبم

بلند شو بنگر که شمشیر ها رو کشیدن

آخه می دونن بدون تو من غریبم

ابا الفضل اباالفضل

دشمن با داغ اکبرم

آتیش زده بر جیگرم

حالا شکسته با غمت

مثل سر تو کمرم

روی قلبم دیگه این زخم غم میمونه

کمرم دیگه مثل مادر خم میمونه

می دونی چه فکری می سوزونه دلم رو

تو این فکرم خواهرم بی محرم میمونه

پاشو ببین توی حرم

عزاخونه به پاشده

تا آرزوی کوفیا با کشتنت روا شده

بدون تو توی هر خیمه پا می ذارن

رد پاهاشونو تو آتش جا می ذارن

دیگه زینب دستاشو روی سر می گیره

پیش چشماش داغمو رو دلها می ذارن

ابا الفضل ابا الفضل

                                               دانلود این نوحه ی زیبا از حاج مهدی سلحشور

امسال محرم به شهر خودمان رفتیم. البته فقط برای تاسوعا و عاشورای حسینی. در شهر ما برکت امام حسین بیشتر از شهر قم به مردم میرسد. کشمش پلو با مرغ یا با گوشت و همینطور زرشک پلو با مرغ و گوشت غذای قالب در این ایام است. ظهر و شب بود که برکت سفره حسین و یارانش به ما می رسید. گاهی اطرافیان سرزنشمان میکردند که شما که از برکت حسین بهره مند میشوید چرا در مراسم سینه زنی عزاداران حسینی و دسته های عزاداری شرکت نمی کنید؟! از ما انکار و از آنان اصرار!!! نهایتا دو بار به این مراسم رفتیم. تنها چیزی که در این مراسم به چشم نمیخورد حزن و غربت ماه محرم بود. چقدر حسین غریب است حتی در بین یارانش. اشکهای فراوان برای حسین؟! معرکه های پر زرق و برق برای حسین؟  کدام را باید باور کرد؟  ساعت ها ایستادن در کنار خیابان ها به احترام حسین یا عشوه های موزون پری رویان را؟ انگار به دغدغه هایی دیگر در این مراسم شرکت می کنند. ای کاش من اشتباه کنم. خدا مرا ببخشد.

و یک شعر:

پیش از آنی که عزادار محرم باشیم

یا برای زدن ضجه فراهم باشیم

"یا حسین عطشان"  تخمه لقی بشود

به سروسینه زنان، خانه ی ماتم باشیم

غوره غیرتمان لاف مویزی بزند

کربلا باشد و در خط مقدم باشیم ...

بهتر این است دمی فکر کنیم و برسیم

به مقامی که مهیای محرم باشیم

بهتر این است نهیبی به سر نفس زنیم

تا دمی باکره چون حضرت مریم باشیم

بهترین این است بگردیم در این پهنه عشق

تا نمردیم بیاییم که آدم باشیم           

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تازگی پشت لبش سبز شده سیگاری

دل سوزی های به جا و بی جا!

دلسوزی بی جا هم می شود؟! دلسوزی بی جا یعنی شما بی جا کردید که دلتان برای دیگری سوخت؟!! و دلسوزی به جا یعنی این همان جایی بود که باید دلم می سوخت؟! تو که دلت برای هرچیزی می سوزد، یا جلوی چشمت را  بگیر که جنبه ندارد، یا جلوی دلت را بگیر که اینقدر الکی نسوزد. آخر زیاد هم که دلسوزی کنی دیگر کسی باور نمی کند. مثل کسی که زیاد گریه می کند و دیگر اشکش سوز خود را از دست می دهد و مدام به او می گویند: ای بابا!!! این که اشکش دم مشکشه!!! باری دلسوزی اگر از ته دل باشد، به جا و بی جا ندارد. دیگر احساس توست که تصمیم می گیرد نه تو و این عقل عافیت جوست که مدام بر طفل نازک احساس نهیب میزند. یک غزل و اثری دیگر از استاد کاتوزیان

از غم و حسرت بسیار دلم می سوزد

نرم چون یک نخ سیگار دلم می سوزد

صبح من روشن و شیرین، شب من تیره و تار

صبح و شب، بی تب و تب دار دلم می سوزد

میگدازد همه صبح و همه شام و همه وقت

اینچنین گرم به تکرار دلم می سوزد

****

می نشیند به کنارش تا دچارش بشود

کمکمک با تن بیمار دلم می سوزد

چرک و شیرینی تن، عطر گل و بوی عرق

منگ آن هرزه ی بدکار، دلم می سوزد

تازگی پشت لبش سبز شده سیگاری

پسر ناز سبیلدار، دلم می سوزد

****

اینکه در سینه ی خود داشت ولی دم نزده

میشود شهره ی بازار، دلم می سوزد

اینکه هر سو بدود، یار نیابد برود

سر نهد بر دل دیوار، دلم می سوزد

اینکه "هر کس به طریقی دل ما می شکند"*

عاقبت این همه انکار؟! دلم می سوزد

****

هرکسی ساز خودش را بزند، باکی نیست

اصلا انگار نه انگار دلم می سوزد!

 ** "هرکس به طریقی دل ما می شکند / بیگانه جدا، دوست جدا می شکند " یوسفی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٤ساعت٤:٠۳ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
من احساس تو را دارم، تو احساس مرا داری

به این کار از محسن نامجو خیلی علاقه دارم. امیدوارم خوشتون بیاد. ممنون از دوست عزیزم آقای مسعودی که بهانه ی این شور و شعف شدند. پیشنهاد می کنم که حتما دانلود کنید. ترجمه شعر کردی به زبان فارسی توسط آقای علیرضا فیروزیان (برداشت از  تارنمای : http://www.lightwarrior.blogfa.com/post-93.aspx )

هاژارِه‌ی شاوان کاری پیم کِردَ عازیزم

اندوه شب‌ها

بلایی بر سر من آورده عزیز من

عاجز لَدِل بِیم راضی وَ مِردَن ای هاوار

عاجز از دلم شدم

و راضی به مردن، ای هوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

یار شیرین من،

عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

راه و روش دلبری

در تو پایان می‌پذیرد

ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم

ای داد، کسی

پیدایش نیست عزیز من

کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم

کسی از درد کسی

خبر ندارد عزیز من

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

یار شیرین من،

عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

راه و روش دلبری

در تو پایان می‌پذیرد

خُوَام کرمانشانی، یارَم قصریه، عازیزم

خودم کرمانشاهیم،

یارم قصر شیرینی

خاطرخوای بیمَ، تقصیرَم نیَه، ای هاوار

خاطرخواه شدم،

گناه از من نیست، ای هوار

شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه

یار شیرین من،

عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است

شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ

راه و روش دلبری در تو

پایان می‌پذیرد                                 (دانلود قطعه شیرین شیرینم )          

      

 

شاعران با تخیل زنده اند، آنچه را در حقیقت آنها می بینید بسیار ساده تر از مجاز آنهاست. پیچیدگی های خیال را، حقیقیت ظرف ابراز نیست. "آنچه در حقیقت نمیگنجد، شاعر به مجاز بگنجاند". این شعر تقدیم به کسی که دیر زمانیست که با اویم، هر روز نمیبینمش اما شیرینی لحظه دیدار، تلخی ندیدن ها را، عسل عسل شیرین می کند. تقدیم به کسی که سادگی حقیقت را تحمل می کند و خوب میفهمد در مجاز چه میگذرد.

 

من از امروز دلتنگم، تو از امروز بیزاری

من احساس تو را دارم، تو احساس مرا داری

من از امروز می پرسم، تو از امروز می گویی

تو از تکرار می گویی، من از تکرار تکراری

ولی هر چند تکراری، اگر از ما برآید باز

من آن را دوست می دارم، تو آن را دوست میداری

به قدر گپ زدن های میان کار هر روزه

کنار هم نشستنها به وقت ساعت کاری

به قدر چای تلخی که به قندی می شود شیرین

چه تلخی های کوتاهی، چه شیرینی بسیاری!

به قدر خنده ای کوتاه، به قدر لحظه ای،  اما . . .

و لی باهم چه آرامیم، که یک عمر است انگاری-

من و تو با همیم ... آری، شعور تازه ای دادیم

به باورهای ناهمگون، به رونق های بازاری

... و اینک بر دلم افتد نوید حرکتی تازه،

مجال گفتن حرفی که از دل می شود جاری

که روزی در کنار هم، برای هم، به جای هم

"بگویم دوستت دارم" ، "بگویی دوستم داری" 

شعرخوانی (من احساس تو را دارم...)

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٢ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
مشغول ضبط و ربط، افکار بی مهابا

هرچیزی را تمرین کنیم، کم کم می شود عادت. دو شعر متوالی پشت سرهم در یک ساعت مشخص. این دومین کاری است که نیمه شب می رسد. تازه به کسی هم بگویی باورش نمی شود که مثلا خواب بودی و از ناگهان بالا، شعری رسید. این پا و آن پا کردن های سرشب برای تولد کودک شعر در نیمه های شب. در بهبهه خواب همان وقتی که مشغول خرامیدن با یار هرگز ندیده ام و یا مشغول زدوخورد با دیو هرگز نشنیده ام هستم،  از ناگهان بالا، شعری می رسد که هی پسر برخیز، رویا به حقیقت آمده. باری حوالی ساعت دوازده شب بود که به فکر شعری از مرحوم قیصر امین پور بودم ، هی فکر هی فکر، نهایتا ساعت دو و بیست دقیقه بامداد، رسید.

مقبول افتاد، مقبول افتد!

اثری دیگر از استاد کاتوزیان

باید گرفت گاهی، از حال خود سراغی

تا ایستگاه بعدی، چیزی نمانده باقی

بگذار تا بیفتد، از رونق زمانه

شاید که باورت شد، افتاده اتفاقی

وقتی دلت گرفته، فرقی ندارد انگار

در باغ سیب باشی، یا گوشه اتاقی_

مشغول ضبط و ربط، افکار بی مهابا

گاهی به عشق همسو، یا گاه در تلاقی

او با دلت عیاق است، وقتی دلت گرفته

اما تو شادیت را، با دیگران عیاقی

یک مدت مدیدی، شعری نمی رساند

یا او دلی ندارد، یا اینکه من دماغی

ای کاش می رساندی، یک ماجرای هندی

با چای زعفرانی، در بستر عراقی

چیزی نمانده باقی، تا ایستگاه آخر

وقتی در این حوالی، پر می زند کلاغی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت٩:٢۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
مردو مردانه دلم در پی یاری سبز است

حوالی شب، بن بست اول، رویای نخست، از خواب پریدم! خواب خرگوشی روشنای حقیقت را از چشمان خسته میدزدد. انگار میخواهد چیزی برسد، این پا و آن پا، از این پهلو به آن پهلو شدن . . . چرا نمی رسد؟! پاسی از شب میگذرد ناگهان کسی به سراغ افکاری پریشان می آید که انتظارش را نداری. اصلا اگر بگویم شاید باورت هم نشود . . . زنده یاد خسرو شکیبایی! طنین دلنوازش را زمزمه میکردم و به زیر لب می گفتم:

       "به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه، میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه، می تونه توو یک کوچه قدیمی که زیر بازارچه هست باشه، می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه، می تونه برای هرکس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه. می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. میتونه رنگ قرمز یا به رنگ . . . ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم که خونه هرچی که باشه باید سبز باشه. بله، سبز و همیشه سبز!"

 عادت خسرو شکیبایی در تلفظ با مسمای حرف "ش" انگیزه ای به تو می بخشد تا از عشق رمزگشایی کنی و "ش" عشق را با مسما بگویی و با مسما باور کنی. روحش قرین شادی و مهر!

سبز سبزم ریشه دارم                                    من درختی استوارم

سبز سبزم ریشه دارم                                    در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادیم را                                از خدایم هدیه دارم

هرچه هستم هرچه باشم                              چشمه ام، پاکم، زلالم

                                  سبد سبد ستاره

                                  از آسمون می باره

                                  تو قلب پاک گلدون

                                   بهار خونه داره

                                   بیا بیا دوباره

                                  چشام به انتظاره

                                  بارون داره میباره

                                   بوی تو رو میاره    (خانه سبز)

 

و سرانجام رسید:

به معمای شب خسته و پر درد نمی اندیشم

من به یک زندگی زرد نمی اندیشم

در پی روشنی حضرت خورشیدم من

من به یلدای غریبانه و پر درد نمی اندیشم

گرچه یک عمر به دنبال نوایی نابم

به نوایی که ببالد به دل سرد، نمی اندیشم

یک سفر چشم مرا تا دل ویرانی برد

به کسی که نفسی برد و نیاورد نمی اندیشم

به کسی که غزلش طعم تباهی دارد

یا به یک خسته ی شبگرد نمی اندیشم

"مرد و مردانه دلم در پی یاری سبز است"

آنچه پیداست به یک مرد نمی اندیشم

*****

به دلی ساده اگر ساده نمی اندیشی

تو به یک همسفر جاده نمی اندیشی

با دل ساده من ساده تر از این تا کن

تو چه پیچیده به این "ساده" نمی اندیشی

ساده نوشیدن "یک" جرعه تو را ترسانده

که به نوشیدن این باده نمی اندیشی

دل اگر داد و تو صد دل نشدی ویرانش

تو به ویرانی دلداده نمی اندیشی

سبد مهر تو از سیب صبوری پر شد

که به یک سفره ی آماده نمی اندیشی

فکر هر کس به قد همت نادیده اوست*

دیده نادیده، به این ساده نمی اندیشی!

 

** تو و طوبی و ما و قامت یار / فکر هرکس به قدر همت اوست (حضرت حافظ)

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۸ساعت۱۱:٥٠ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
ای از تب آتشکده ها شعله ربوده

آخرین شعری که کار کرده بودم "دلی" با من بود و در شعرهای تازه تر ...  "دلی" با من نیست. گاه تو آبشخور تخیلت واژگانی هستند که به آنها قدرت میدهی و آنگاه که دیگر واژگان تو تمام بشود، تو می مانی و انگیزه ای وافر برای شعری که نمی رسد! خوشا کسی که تغزلهایش به دریای دل بریزد وه که دل خوش این است که شعر هم اگر نرسد به طوفانی ترین لحظه هایی می اندیشد که پیشتر به او جسارت میداد. 

اثر ماندگاری دیگر از استاد کاتوزیان

شمع و پروانه منم

مست میخانه منم

                         رسوای زمانه منم       دیوانه منم

یار پیمانه منم

از خود بیگانه منم

                        رسوای زمانه منم        دیوانه منم

چون باد صبا دربدرم

با عشق و جنون همسفرم

شمع شب بی سحرم

از خود نبود خبرم

                        رسوای زمانه منم       دیوانه منم

تو ای خدای من

شنو نوای من

زمین و آسمان تو می لرزد

به زیر پای من

مه و ستارگان تو می سوزد

به ناله های من

                       رسوای زمانه منم      دیوانه منم

وای از این شیدا دل من

مست و بی پروا دل من

مجنون هر صحرا دل من

                        رسوا دل من ... رسوا دل من ...

لاله تنها دل من

داغ حسرت ها دل من

سرمایه ی سودا دل من

                        رسوا دل من ... رسوا دل من ...

خاکستر پروانه منم

خون دل پیمانه منم

چون شور ترانه تویی

چون آه شبانه منم

                        رسوای زمانه منم      دیوانه منم ... (رسوای زمانه)

و شعری تازه

بانوی جوان غزلی تازه سروده -

ای از تب آتشکده ها شعله ربوده،

ای طعنه زده بر طرب هرچه ترانه

وی مثنوی ناب ندیده، نشنوده –

آخر چه کسی گفت که بانوی غزل ساز

با عشق نیالوده و با عشق نبوده؟!

ای نام تو پیچیده ترین فلسفه مهر

ای آنکه تو را هرکه به تفسیر ستوده

گاهی تو به نیش منی و گاه به نوشم

هرچند فراموش بمانی و "نبوده"*.

 

* تو فراموش بمانی و یا نبوده بمانی، باز هم وجود چرایی خود را از تو میخواهد (تورکاشوند)

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٧ساعت۱٠:٠٠ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
بنمایان به دلم خوانشی از دین را هم

می رسانم به تو یک شاخه ی پروین را هم

سبدی از رز زرد و گل نسرین را هم

سیرت آوردی و کوتاه تبسم کردی

تا دمی شاد کنی صورت غمگین را هم

تشنگی های تو با آب فرو ننشیند

برسانم به لبت باده ی نوشین را هم

بچشان بر تن من شور گناهی تازه

بنمایان به دلم خوانشی از دین را هم

شعله ور کن تن من را به تن سوزانت

تا که پاسخ بدهم حسرت دیرین را هم

لب من در تپش سرخی لب هایت سوخت

کی رسانی به لبم بوسه ی شیرین را هم؟!

*****

یک سبد سوسن و سنبل، سوروساتی ساده

تو به سفره میرسانی هفتمین سین را هم

لحظه آمدن سال جدید است، بخوان آیاتی

سوره ی مهر بخوان، سوره ی یاسین را هم

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱ساعت٩:٢۱ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
من این همه نیستم

برای او و تقدیم به او که خوب می داند                                   

به تو که بسیار مهربانی،

       بسیار صبوری و بسیار دوری

باید پل بست فاصله ها را

           به واژه ها

                "تا مگر فرو بنشیند حسرت های آمده و نیامده... "

سقفی از واژه می سازم

   تا در ازدحام این همه هیاهو

با استعاره ها تبسم کنی،

به مجازی لبخند بزنی،

               با لف و نشری مشوش خرسند باشی

      و با نغمه حروف آرام بگیری

***

                   من این همه نیستم

                          اما تو این همه را باور کن

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت٢:٤٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
با خواهر خیالی آبجی غزل عیاقم!

شاعر نبود انگار، خودکار تازه من

چنگی به دل نمی زد، اشعار تازه من

رفتم سراغ شعر شبهای بیقراری

خودکار من به دستم، دفتر به یک کناری

مادر نشسته یک سو، بابا نشسته سویی

این خسته از جدایی، آن خسته از دورویی

رو دست خورده بابا از بازی زمانه

مادر شکسته قلبش از عشق بچگانه

تا بی نهایت امشب: دلتنگ مادر من

من خواهری ندارم، بیچاره خواهر من

"شد یک غزال خسته، آن آهوی رمیده"

ای کاش بودو می دید مادر چه ها کشیده

شاید خبر ندارم، دور و برم چه دارم

هروقت بیقرارم، در گوشه و کنارم . . .

با لقمه های گرم شهد عسل عیاقم

با خواهر خیالی – آبجی غزل -  عیاقم

گاهی به شکل خواهر آبجی غزل کنارم

یک شب به نام مادر آبجی غزل کنارم

آبجی غزل نیامد، دلتنگ تر محمد

در انتظار شعر و تصنیف تر محمد

شعری نمی رساند، بی ماجرا محمد

آبجی غزل دو روزی قهر است با محمد

باید نوشت از تو، خفتن ندارم امروز

دیگر مجال از خود گفتن ندارم امروز

هرچه غزل نوشتم، تصنیف عاشقانه است

سربسته می نویسم، آبجی غزل بهانه است

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٤ساعت٤:٤٢ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
طنین ناله به بانگ جرس نمی گنجد

امروز در یک اتومبیل سواری  به سمت موسسه ای که در آن مشغول به کار هستم به یک سئوال نخ نماشده ی فلسفی فکر می کردم و به این شعر رسیدم.  به این فکرمی کردم " آیا خدا می تواند جهان را در تخم مرغی جای دهد؟" و نهایتا به این توجیه شخصی رسیدم که در توان خدا هست چرا که خدابر هر کاری تواناست اما بعضی امور خلاف قاعده های علوم طبیعی است و صرف انجام  آن باور پذیری مدغن و منطقی به دنبال نخواهد داشت و در واقعا تحمیل پدیده ای شبیه معجزه هست یا جادوگری یا چیزی شبیه آن. مثل این است که بخواهیم یک پارچ آب را در یک لیوان جای دهیم .در ظرفیت پارچ هست که تمام محتویات خود را جاری کند آیا در ظرفیت لیوان هم هست که تمام محتویات پارچ را پذیرا باشد؟ در توان خداوند هست که نیروی بی نهایت خود را بر هرچیز جاری کند اما آیا در تخم مرغ هم ظرفیت پذیرش نیروی بی نهایت پروردگار هست؟ اگر که بود تخم مرغ نمی شد. پدرم میگوید خدا به هرچیزی به اندازه ظرفیتش وجود می دهد. اینکه این جسم مادی سفید رنگ با محتویات زرد و سفید  به ذات و به نفس خود تخم مرغ شد و طاووس نشد یا انسان نشد به ظرفیت محدود خودش برمیگردد. به دنبال مصداق های دیگری بودم که باز هم می تواند خلاف قاعده علوم طبیعی باشد. مطلع کلام: شاعر برای الهام می تواند یک سئوال فلسفی را مبنا قرار دهد اما الزاما برای ادامه کار به آن نیازی ندارد - نه فلسفیدن می خواهد و نه منطقیدن . . . خیال دارد و احساس! 

در این جهان که نفس در قفس نمی گنجد

هزار خاطره در پیش و پس نمی گنجد

نگفته های فراوان برای من باقیست

ادای این همه در یک نفس نمی گنجد

تمام طول سفر بی بهانه باریدم

چه بارشی که به رود ارس نمی گنجد

بر آن سرم که بنالم نفس نفس: ای دوست

طنین ناله به بانگ جرس نمی گنجد

من از شراب لبت طعم تازه می خواهم

شراب ناب تو در طعم گس نمی گنجد

نگفته ای که بگویم، نگفتنش خوشتر

که درک حرف تو در ظرف کس نمی گنجد

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت۱۱:٥٥ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
پدر یعنی: هوای گرم خرداد، چه شیرین می شود با هندوانه

خدا رو شکر که این بار دیر نرسید  و اصلا روی سایت گذاشتن هم زودتر از موقع موعد اتفاق افتاد. احساس می کنم هر چیزی علتی دارد. حتی درام هم در شالوده اش از رابطه ای منطقی بی نصیب نیست.  گاهی احساس می کنم با بینشی پست مدرن می توان هر " یهو ایی" را به شکلی منطقی پذیرفت. تقی به توق میخورد و یهو یک اتفاق می افتد. کلا از پدیده های یهوایی استقبال می کنم. قرار بود در حرکتی انقلابی اما از نوع گروهکی بارقه ای از عدالت خواهی را جاری کنم و چون تحفه ی خانم ها، تحفه ی آقایان را نیز با تاخیر به روی سایت قرار دهم اما انگار این برقرار کردن عدالت کار هرکسی نیست. یهو اتفاقی جالب افتاد و من "یهو" خود را که قرار بود با تاخیر به روی سایت بگذارم، امروز به روی سایت گذاشتم.  خرسندم  که این تحفه ناقابل به یاد مردی است که به عدالت خواهی زبانزد است. باشد که بیاموزم، باشد که بیاموزیم.  مردان روزتان مبارک.

دو اثر ماندگار دیگر از استاد کاتوزیان

و یک شعر

پدر یعنی: دو بازوی عرق سوز، الو میگیرد از رسم زمانه

پدر یعنی: هوای گرم خرداد، چه شیرین می شود با هندوانه

پدر یعنی:  نفس های بهاری کنار  برکه آغوش مادر   

 پدر یعنی: دلی آکنده از مهر ،  روان در بستر شعر و ترانه

پدر یعنی: ترک های لبی خشک،  پدر یعنی: دو دست پینه بسته

پسر لیوان آبی می رساند و دختر بوسه های دخترانه

پدر یعنی که راس ساعت شش، کمی نان وپنیر و چای و خنده

به قصد لقمه ای نان: ترک منزل و مادر می شود آقای خانه

دوباره اول برج است و بابا به فکر دادن اقساط این ماه:

دو قسط از بانک ملت یا تجارت – دوتای دیگرش سهم خزانه

... و حالا نوبت کسری این ماه و حالا نوبت تقسیم درد است،

که مادر میکشد بر موی خیس غرور مرد رویاهاش شانه.

پدر دلگرم خواهد شد. چه زیبا،  دوباره مادرم مثل همیشه

قلنج قلب بابا را گرفته،  به یک لبخند گرم عاشقانه

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت٥:٢٦ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
باید به فصل و فاصله ایمان بیاورید

با تاخر زمانی، اما رسید!

آنچه برای شاعران - چه استخوان ترکانده ها و چه ناسورهایی چون من - همواره یک دغدغه ی مدام بوده، رسیدن غزلی ناب به عنوان یک عیدی در مناسبت های مختلف است. دو روز قبل از روز زن، مدام در این فکر بودم آیا شعری به من هدیه میشود یا خیر؟! آیا شعری می جوشد یا شاعر میکوشد تا از پی کوشش شعری بجوشاند اگر چه زود هم سرد شود! رسید اما کمی دیر. با این همه خرسندم که رسید و من دست خالی از پی این مناسبت نبوده ام. دو اثر متفاوت از استاد کاتوزیان و سروده ای ناقابل که امیدوارم . . .        تبریک تبریک تبریک!

زن شکوفه ایی است که:

 هنگام غنچه بودن، دوست داشتنی
موقع گل کردن، عشق ورزیدنی
ودروقت پژمردن، پرستیدنی است. 

سرخی گونه های غزل دیدنی تر است

چشمان سرخ مادر من باز هم تر است

سر را به روی شانه ی مادر گذاشتم

بر روی شانه ای که به نرمای باور است

تلخی حرف های تو یک روی سکه است

لبخند مهربان تو آن روی دیگر است

یک طور دیگری که بگویم، برای من:

تلخی و شهد عشق: دو قند برابر است

باید به فصل و فاصله ایمان بیاوری

فصلی که شهر عشق تو بی هرم مادر است

*****

باید به فصل فاصله ایمان بیاورید

ایمان مخلصانه فراوان بیاورید

حالا که فصل فاصله ها طول می کشد

مضمون برای شاعر دوران بیاورید

حتی خودش نخورد و به من داد لقمه را

تفسیر بکر و تازه ای از نان بیاورید

جمعی خراب و تشنه و باران ندیده را

یک لحظه نزد حضرت باران بیاورید

وقتی روا نبوده از اینسان برای من

بی حول و وهم و ترس: از آنسان بیاورید

مادر برای من غزلی عاشقانه است

حالی خراب و دیده ی گریان بیاورید

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت۱٢:٥٧ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
یک بوسه، یک سفر . . .

بوسیدن لب ها نباید بی خطر باشد

وقتی که یک بوسه مجال یک سفر باشد

بگذار طولانی شود گشت و گذار لب

بگذار تا بوسیدنش آهسته تر باشد

شیرینی اش افزون شود وقتی که لبهایش

از قصد لب های مقابل بی خبر باشد

هرچند گاهی بوسه ها تلخند چون قهوه

وقتی که شهبانوی تو دخت قجر باشد*

تا گونه هایش چون همیشه سرخ و تر ماند

باید که این سیرو سفرها مستمر باشد

قصد تقرب دارم و بار سفر بستم

حتی اگر هنگامه خوف و حذر باشد

مسرورم از اینکه فقط از آن من گردد

هرچند او هم می تواند مفتخر باشد

 

*در زمان قاجار اگر کسی به خواستگاری یکی از دختران قجر میرفت و او را به صورت رسمی خواستگاری میکرد از او میخواستند تا اول در مراسم قهوه قجری شرکت کند و بعد بنشینند و در ارتباط با این موضوع صحبت کنند. مراسم قهوه قجری هم به این شکل بود که داماد را به نوشیدن قهوه دعوت میکردند اما نه قهوه معمولی. در میان فنجانهای قهوه یکی یا چند تا آغشته به سم بود و داماد بخت برگشته اگر از دوئل این قهوه پیروز و سربلند بیرون می آمد تازه پای صحبتها و شرط و شروطهای خانواده عروس می نشست.حال اگر داماد  عاشق سینه چاک عروس بود با علم به این موضوع سعی میکرد آن را بنوشد تا شاید بخت با او یار شود و یا اینکه او هم مانندتمام عاشقان عالم به تاریخ بپیوندد. برداشت از تارنمای : http://zohoor29.blogfa.com/post-14.aspx

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت۱٢:۳۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
گاهی بجای من . . .

در این غزل مدرن  از دو ویژگی "سپید نویسی" و "شالوده شکنی " استفاده شده. به این معنا که در واقع غزل یک سناریو کوتاه، یا یک برش کوتاه داستانی در قالب غزل هست و قافیه ها به قول نیمای بزرگ "زنگ کلام" نیستند بلکه ادامه ابیات پیشین و پسین هستند که به اقتضای قالب غزل به جای قافیه نشستند. سپید نویسی عموما با نشانه " - " دنبال می شود.

همواره در جریان در ماجرای من

گاهی برای تو، گاهی برای من

وقتی تو یک قسمت، از ماجرا باشی

باید بخوانی تو، گاهی به جای من

بی هیچ تردیدی، بی واسطه حتی

یا با صدای تو، یا با صدای من -

انگار دلتنگی در شهر می پیچد

باید بگردی باز در ماورای من -

دنبال پژواک آوای دلتنگی .. . (پیدا نکردی . . . آه)

"کردی فراموشم"*. در ناکجای من -

دنبال مهری باش، از جنس تنهایی

"برگرد آغوشم"* تا در هوای من -

یک چند بیتی را، نوشیده باشی بعد

آهسته ترکم کن، در انتهای من!

 

** کردی فراموشم در ماورا حتی! برگرد آغوشم از ماورا حتی    (امید عظیم وند)

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
گیسوان آتش

از ماجرای کندو یا از عسل بگویم،

یا از سیاه گیسو بیت الغزل بگویم؟

باید بگویم امشب از گیسوان آتش

از گیسوان آتش باید غزل بگویم.

*****

مسحور مانده ام من از گیسوان لیلا

یا از نگاه شیرین، یا از بیان لیلا

جز قند بر نیاید از آن بیان شیوا

جز مهر برنخیزد از واژگان لیلا

ای کاش قسمتم بود، من هم ستاره بودم

یک گوشه ای کناری، در آسمان لیلا

سر را ندزد ای دوست، بگذار خوش نشیند

وقتی تو را نشان رفت، تیر از کمان لیلا

هرچند در خروشم، سرتا به پا بگوشم

شاید که در بیاید عشق از دهان لیلا

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت۱۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
یک فنجان قهوه ی تلخ تلخ تلخ . . .

تلخی قهوه به تلخی زندگی آرومیه که با اتفاقی ناخوشایند و ناگهانی، جای خود رو به هیاهو بده! مادامی که هیاهو برایت چیزی جز سلب آرامش ندارد، بد نیست در گوش دنیا فریاد بزنی: "دلزده ام از هیاهو! . . .  خفه شو! فقط چند لحظه...! "

 

هی فکر کردم، فکر کردم ... قهوه خوردم

دیشب کمی افسرده بودم، قهوه خوردم

تنها تر از هر شام، با لیوان مخصوص

با چشم تر،  با حس مبهم، قهوه خوردم

دور و برم پر بود از حس نبودن

 با حسرتی از جنس ماتم قهوه خوردم

اشکی کنار چشم مادر غلت می خورد

با اشک مادر باز نم نم قهوه خوردم

یک جرعه را با یاد و نام پشت هایی

کز امتحان هرگز نشد خم، قهوه خوردم

آسوده و بی دغدغه، حتی نه با غم

این بیت را من مثل آدم قهوه خوردم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت۱٢:٢٥ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
لبخند افسانه

هدیه سرودی به مناسبت تولد یکی از بهترین دوستان دوران دانشکده سرکار خانم موسوی! امیدوارم که این کوچک، موید لبخند مهربانی و مهرورزی باشد. در شادی من سهیم باشید. پیام های تبریکتونو در نظر سنجی ثبت کنید لطفا.

نه ...! در توان لحظه ها نیست که تو را

       تاب بیاورند

                ...و مرا نیز

               
یارای تصویر کردن تو نیست

خاموش باید بود

         فراموش باید کرد

                      مدهوش باید شد

از این هیات نورآسا

در سر انگشتان آسمان

که تنها و تنها

جلوه ی لبخندی شیرین

طعم گس تلخکامی را

              
به افسانه ای بکر بدل خواهد کرد

 

********

آه . . . 
که دلخوشی رهگذران

                     همین بارقه های شوخ افسانه ای است که

   در زندگی شان می شود لبخندی

                   از جانب تو!

باش که همیشه

                                 لبخند . . .

وجود آونگی اش را

    با تو تاب خواهد خورد

                  با تو فریاد خواهد کرد

  
"تو به لبخند منیت دادی"

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت٦:۱٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
عشق را با دست خالی طی کنم

آمدم حالی به حالی طی کنم

چند روزی بی خیالی طی کنم

یا اگر طبعم مجالی را نداد

لا اقل در این حوالی طی کنم

تا که یاس دست هایت با من است

من چرا با یاس قالی طی کنم

قصد افتادن به دامن کرده ام

ها... رسیده یا که کالی طی کنم؟

مثنوی ها از سکوتم خوانده ای

پس چه بهتر باز ... لالی طی کنم

تا بنوشم ترش از لب های تو

ناگزیرم پرتقالی طی کنم

تا جواب عشق را پیدا کنم

تا کجا باید سوالی طی کنم!؟

قسمتم این بود: من بی همسفر

عشق را با دست خالی طی کنم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت٩:۱٥ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
به نای خردادی. . .

دوباره جمعه و حال و هوای دلتنگی

و ماجرای من و ماجرای دلتنگی

درست ساعت شش: گریه های احساسی

که بوده سهم من از لحظه های دلتنگی

چه جمعه ها که نشستم کنار پنجره تا...

چه جمعه ها که تلف شد به پای دلتنگی

غروب جمعه خرداد، چهره ها خلوت

و پرسه های من و کوچه های دلتنگی

بر آن سرم که بنالم به نای خردادی

فقط غزل بسرایم به جای دلتنگی

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت٥:٥٢ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
من آن رودم که سنگین سنگ ها را...

و شاید هم درست است، کمی هم سربه زیرم

ولی از پر کشیدن در هوایت ناگزیرم

اگرچه ظاهری آرام دارم من، که بی شک

نمی دانی چه طوفان ها نهفته در ضمیرم

تمام لحظه ها را دوست تر می دارمت گر،

دوباره ماجرای عشق را از سر بگیرم

من آن رودم که سنگین سنگ ها را در دل آب

به امواجی، به چالش می کشانم در مسیرم

بگو: خاموش باش و عاشقی کن. "روی چشمم"

بگو: آتش بگیر و زندگی کن. "می پذیرم"

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تشنه ی برف سبلانم

خندیدی و شیرین شده اطراف دهانم

عاشق شده ام ای دل غافل به گمانم

هر وقت که شیرین بشود دور لب من

باید که لبم را به لبانت برسانم

صد عشوه ی شیرین و شکرگون غزل را

با بوسه به تصویر کشد عشق جوانم

جانم به لبم آمده تا حرف دلم را

از دل برهانم، برسانم به بیانم

بر روی لبم بوسه ی تسکین بنشاند

هر وقت که احساس کند دلنگرانم

یک دشت جدایی، کویری غم غربت

من بی رمق و تشنه ی برف سبلانم

اندوه ازل، شوق غزل، خاطر رنجور

فقدان تو : تحمیلی بار چمدانم

"ای کاش بیایی تو و ای کاش بیایی"

عمریست که این حرف شده ورد زبانم

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت٥:٤٧ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
این قطعه موسیقی و هارمونی باران تلفیقی بکر و غریب!

غنیمتی است آنکه می خواند. آنکه با آواهایش راهی به دهلیزهای زندگی می‌گشاید،

گاه خسته از زبان مانده،

گاه زمزمه‌ای بر گاهواره کودکان،

گاه عاشقی، شاید، ایستاده در تلائلو آینده.

غنیمتی است خواندن.

 

 

برداشت از تارنمای رسمی خواهران وحدت

 

 

 

"هی داد و بی داد" با صدای گوش نواز مرجان وحدت و به تعبیر یکی از بهتریندوستانم نوای آسمانی مهسا وحدت به زبان کردی تقدیم به شما دوستان عزیز. خوش به حال اون دسته از دوستان کهزبان کردی می دونن. من فقط قسمت هایی از شعر رو که قرابتی به زبان فارسی دارهفهمیدم و همون قطعه کوتاه کافی بود تا بار ها و بار ها به این قطعه دلنواز موسیقیگوش کنم.   اگر کسی از دوستان متن شعر رو داره به رایا نشانی من بفرسته. پیشتر ممنون!

 

                                                                                       

هی داد هی بی داد کس دیار نییه

کس له درد کس خوور دارنیه...

نه دنگی دوستی نه یار دیاره                                                                                         
آمان هی آمان ، آمان هی آمان...
چرخی چا ویلن سریانیم شیوان
من دورو تو دور ، بَه دوریت قسم...

 

دانلود

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت٥:٢٠ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
گیلانه عشق

الهی باشه خانه، خانه عشق

لالا لالا، گل و پروانه عشق

الهی بعد از این با هم بنوشیم

دو جرعه از لب پیمانه عشق

لالا لالا، دلت دیوانه من

لالا لالا، دلم دیوانه عشق

لالا لالا، شبم تاریک و تار است

پریشانم در این ویرانه عشق

لالا لالا، به گیسوی سیاهت

که افشانش کنم با شانه عشق

لالا لالا، دل ما صاف و ساده ست

دل ما آشیانش لانه عشق

بگردم خاک گیلان را شب و روز

برای دیدن گیلانه عشق

که بگذارد لبش را روی لب هام

به شوق بوسه جانانه عشق

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت٧:٢٦ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
سپید دوم

 

 در خیابان سرگردانی و هراس آسمانی

        آنک که پرنده ای پر نمی زد

                                             ...  و

می بارید بارانی که طلب می کرد خالی آسمان را

                                                                 پسرک انتهای کوچه را نشان کرده بود و

 دخترک ابتدای کوچه را

به هم خیره ماندند تا همان باران که فرصت پرواز را از پرنده صلب کرد،

                                         جرعت ابراز را هدیه کند

چشمانش ناخودآگاه پلک می زند از انتهای کوچه

       به فال نیک می گیرد و تبسمی می کند از ابتدای کوچه

*****

 وای اگر کوچه ما ابتدا و انتها نداشت ...

وای اگر پلک های ما محصور در فاصله ها نبود ...

وای اگر دست های ما فرصت داشتند ...

*****

                                                   جشن زیر باران ماند چون همیشه

                                              بی آنکه عشق بیاید و پا در میانی کند

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت۸:۱۳ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
غزل شانزده هم

دست و پایم سرد شد، صبر و قرارم رفته است

باز هم تنها شدم، آری بهارم رفته است

 

قطره های سرد بر پیشانی ام جاری شده

تو چه می دانی چه بر زار و نزارم رفته است؟

 

گرچه چندین ساعت است از تو جدا افتاده ام

باورم نیست بهاری از کنارم رفته است

 

بیشمار عاشق ترین بود و نبودم حیف حیف

می شمارم حسرتم را، بیشمارم رفته است

 

خواستم چون بره ای آرام گیرم در تنش

دشت حسرت می چرم گر سبزه زارم رفته است

 

راه آهن خالی است و نیمکت ها خالی است

من قطارم رفته آری من قطارم رفته است

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تا که هستی می توانی سر نهی بر چتر عشق

 

بعد از آن بی آنکه ابراز پشیمانی کند

یکنفر باید مرا بی وقفه قربانی کند

 

یکنفر تیغی به روی گردنم بگذارد و -

گردنم را منقطع از آنچه می دانی کند

 

*******

از همان پیکر که عمری تاب تنهایی نداشت

از همان پیکر که جز کنج دلش جایی نداشت

 

از همان دستی که اشعار چلیپایی نوشت

شعر های ناگوار از فرت تنهایی نوشت

 

از همان پایی که کفش عشق را هرگز ندید

پا برهنه رفت و کفش دیگری را برگزید

 

از همان کفشی که می دانیم پوشیدن نداشت

(غصه و تنهایی و دلواپسی دیدن نداشت)

 

از همان روحی که سرگردان پی باران دوید

هی دوید و هی دوید و ردی از باران ندید

 

از همان روحی که با شعر عبور آرام بود

نزد تو آتش به جان - از راه دور آرام بود

 

از همان قلبی که با خودکار می فهمیدمش

گرچه با خودکار، من بسیار می فهمیدمش

 

از همان قلبی که با شعر و ترانه می تپید

عاشقانه، عاشقانه، عاشقانه می تپید

 

*******

بعد از آن بی انکه ابراز پشیمانی کند

یک نفر باید مرا بی وقفه قربانی کند

 

به خیابان می روم هر بار عاشق می شوم

یک نفر باید مرا در خانه زندانی کند

 

تا که هستی میتوانی سر نهی بر چتر عشق

پیش از آنکه غم هوا را باز بارانی کند

 

کاشکی آتش بگیرد صورتم وقتی که دوست

قصد آن دارد که از من روی گردانی کند

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت۸:٥٢ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
غزل پنجم

بوی خنک ریحان، بوی تن بارانی

هم جذبه ی ریحانی، هم جذبه ی روحانی

 

بوی تن تو اما، آمیزه ای از هر دو

ریحانی روحانی، روحانی ریحانی

 

ای وسوسه ی دائم، انگیزه ی خواهش ها

برخاسته از چشمت، صد آیه ی شیطانی

 

ارژنگ نگاهت را، تفسیر نخواهم کرد

من را چه به تفسیر اندوخته ی مانی

 

مضمون نگاه تو، در مایه ی هندی بود

اینک هرجی پس نیست، بر سبک خراسانی

 

یارای گریزم نیست، سودای ستیزم نیست

از آنچه که هک گردد، بر صفحه ی پیشانی

 

تقدیر که صرفم کرد، در باب غم هجران

اینبار تو صرفم کن، از مصدر ویرانی

 

 

 ***

آمیخته ی شرمت، مهری به دلت داری

ابراز نخواهی کرد، چون دختر ایرانی

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٥ساعت۸:٤۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
ترانه دوم

پریا ...خواب و خیال زندگونی پریا

همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا

 

پریا اگه تو تنهام بذاری چه کار کنم

می میرم از این همه نا مهربونی پریا

 

شنیدم هر جا تو باشی آسمونش آبیه

میشه این چن روزه رو پیشم بمونی پریا

 

***

پریا... خواب و خیال زندگونی پریا

 همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا

 

( دل تو آینه و دلای دیگه همه سنگ

بپا نشکنی هنوز خیلی جوونی پریا )

 

اگه دلتنگیامو برات بگم دلت میره

پس چه بهتر که ازش هیچی ندونی پریا

 

***

تا خود قیامتم دیگه رهات نمیکنم

اگه دستتو به دستام برسونی پریا

 

پریا ... پریا ... چیزی بگو ، حرفی بزن ، شعری بخون

به خدا دق می کنم اگه نخونی پریا

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٥ساعت۸:٢۳ ‎ق.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
تقدیم به همسر شهید ملک ابراهیم زمانی

 
    

روایت اول :

 

قصه از والفجر ۱۰ آغاز شد ، یک روز مردی

رفت تا شاید خوراک تیر دشمن ها شود

رفت تا باشد که شاید  بعد از این اسطوره اش

مایه ی فخر شقایق ها و سوسن ها شود

 

   

روایت دوم :

 

نامش ابراهیم ، سال : ۶۶ ، منطقه : (خرمال)

بی خبر رفت از دیارش ، همسرش در انتظارش

چشم می دوزد به در شاید ببیند مرد خود را

گر چه می داند که باید خون ببارد بر مزارش

 

    

روایت سوم :

 

شمع روشن می کند روی مزارت ، لحظه ای بعد ـ‌ـ

چند پروانه برای سوختن سر می رسند

چند پروانه به پای شمع ، او هم پای تو

( عاشقان هر یک به یک سهم برابر می رسند )

 

    

روایت چهارم :

 

دیده اش خون ، سینه اش خون ، هم لب و هم گونه اش خون

داستان خونین تر از این ؟ ... یا نه ... از این هم فراتر

همسرش هنگام باریدن شنیده ناله ای تلخ  

نازنین طاقت بیاور ، نازنین طاقت بیاور

 

     

روایت پنجم :

 

شست خاکش را به خون چشم هایش ، گر چه دید

آسمان باریده خونین تر به دامان مزار

هر کسی سهم خودش را اشک می ریزد ، چه سود

بر نمی آید دگر کاری ز دستان مزار

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
سپید پنجم

نه شاعرم و نه شعر می گویم

    نه از عروض و قافیه سر در می آورم

                                         و نه از بحر های آن

تمام حرف هایم را هم که جمع کنم

                        

برکه ای می شود ....راکد

                              ــ مگر تو سنگی در این برکه بیندازی ــ 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت٧:٠٤ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()
غزل بیست و پنجم

وقتی بخواهی از خدا یک استکان شعر

شاید ببارد بر سرت یک آسمان شعر

 

یانه ... ببارد چون همیشه برف و باران

اما کنارش هم ببارد همزمان شعر

 

از گونه آتش می جهد ، از چشم خنجر

از شانه طوفان می وزد ، از گیسوان شعر

 

تنها بهاری عاشقت بودم و حالا :

دارم برای دفترم چندین خزان شعر

 

تو همچنان با من خوشی و من همیشه ...

من همچنین با تو ... ، اگر چه همچنان شعر.

  

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت٧:٠۱ ‎ب.ظتوسط محمد | نظرات شما ()