
هی فکر کردم، فکر کردم ... قهوه خوردم”
دیشب کمی افسرده بودم، قهوه خوردم
تنها تر از هر شام، با لیوان مخصوص
با چشم تر، با حس مبهم، قهوه خوردم
دور و برم پر بود از حس نبودن
با حسرتی از جنس ماتم قهوه خوردم
اشکی کنار چشم مادر غلت می خورد
با اشک مادر باز نم نم قهوه خوردم
یک جرعه را با یاد و نام پشت هایی
کز امتحان هرگز نشد خم، قهوه خوردم
آسوده و بی دغدغه، حتی نه با غم
این بیت را من مثل آدم قهوه خوردم
هدیه سرودی به مناسبت تولد یکی از بهترین دوستان دوران دانشکده سرکار خانم موسوی! امیدوارم که این کوچک، موید لبخند مهربانی و مهرورزی باشد. در شادی من سهیم باشید. پیام های تبریکتونو در نظر سنجی ثبت کنید لطفا.
نه ...! در توان لحظه ها نیست که تو را
تاب بیاورند
...و مرا نیز
یارای تصویر کردن تو نیست
خاموش باید بود
فراموش باید کرد
مدهوش باید شد
از این هیات نورآسا
در سر انگشتان آسمان
که تنها و تنها
جلوه ی لبخندی شیرین
طعم گس تلخکامی را
به افسانه ای بکر بدل خواهد کرد
********
آه . . .
که دلخوشی رهگذران
همین بارقه های شوخ افسانه ای است که
در زندگی شان می شود لبخندی
از جانب تو!
باش که همیشه
لبخند . . .
وجود آونگی اش را
با تو تاب خواهد خورد
با تو فریاد خواهد کرد
"تو به لبخند منیت دادی"

آمدم حالی به حالی طی کنم
چند روزی بی خیالی طی کنم
یا اگر طبعم مجالی را نداد
لا اقل در این حوالی طی کنم
تا که یاس دست هایت با من است
من چرا با یاس قالی طی کنم
قصد افتادن به دامن کرده ام
ها... رسیده یا که کالی طی کنم؟
مثنوی ها از سکوتم خوانده ای
پس چه بهتر باز ... لالی طی کنم
تا بنوشم ترش از لب های تو
ناگزیرم پرتقالی طی کنم
تا جواب عشق را پیدا کنم
تا کجا باید سوالی طی کنم!؟
قسمتم این بود: من بی همسفر
عشق را با دست خالی طی کنم
دوباره جمعه و حال و هوای دلتنگی
و ماجرای من و ماجرای دلتنگی
درست ساعت شش: گریه های احساسی
که بوده سهم من از لحظه های دلتنگی
چه جمعه ها که نشستم کنار پنجره تا...
چه جمعه ها که تلف شد به پای دلتنگی
غروب جمعه خرداد، چهره ها خلوت
و پرسه های من و کوچه های دلتنگی
بر آن سرم که بنالم به نای خردادی
فقط غزل بسرایم به جای دلتنگی

و شاید هم درست است، کمی هم سربه زیرم
ولی از پر کشیدن در هوایت ناگزیرم
اگرچه ظاهری آرام دارم من، که بی شک
نمی دانی چه طوفان ها نهفته در ضمیرم
تمام لحظه ها را دوست تر می دارمت گر،
دوباره ماجرای عشق را از سر بگیرم
من آن رودم که سنگین سنگ ها را در دل آب
به امواجی، به چالش می کشانم در مسیرم
بگو: خاموش باش و عاشقی کن. "روی چشمم"
بگو: آتش بگیر و زندگی کن. "می پذیرم"
خندیدی و شیرین شده اطراف دهانم
عاشق شده ام ای دل غافل به گمانم
هر وقت که شیرین بشود دور لب من
باید که لبم را به لبانت برسانم
صد عشوه ی شیرین و شکرگون غزل را
با بوسه به تصویر کشد عشق جوانم
جانم به لبم آمده تا حرف دلم را
از دل برهانم، برسانم به بیانم
بر روی لبم بوسه ی تسکین بنشاند
هر وقت که احساس کند دلنگرانم
یک دشت جدایی، کویری غم غربت
من بی رمق و تشنه ی برف سبلانم
اندوه ازل، شوق غزل، خاطر رنجور
فقدان تو : تحمیلی بار چمدانم
"ای کاش بیایی تو و ای کاش بیایی"
عمریست که این حرف شده ورد زبانم
غنیمتی است آنکه می خواند. آنکه با آواهایش راهی به دهلیزهای زندگی میگشاید،
گاه خسته از زبان مانده،
گاه زمزمهای بر گاهواره کودکان،
گاه عاشقی، شاید، ایستاده در تلائلو آینده.
غنیمتی است خواندن.
برداشت از تارنمای رسمی خواهران وحدت
"هی داد و بی داد" با صدای گوش نواز مرجان وحدت و به تعبیر یکی از بهترین دوستانم نوای آسمانی مهسا وحدت به زبان کردی تقدیم به شما دوستان عزیز. خوش به حال اون دسته از دوستان که زبان کردی می دونن. من فقط قسمت هایی از شعر رو که قرابتی به زبان فارسی داره فهمیدم و همون قطعه کوتاه کافی بود تا بار ها و بار ها به این قطعه دلنواز موسیقی گوش کنم. اگر کسی از دوستان متن شعر رو داره به رایا نشانی من بفرسته. پیشتر ممنون!

هی داد هی بی داد کس دیار نییه
کس له درد کس خوور دارنیه...
نه دنگی دوستی نه یار دیاره
آمان هی آمان ، آمان هی آمان...
چرخی چا ویلن سریانیم شیوان
من دورو تو دور ، بَه دوریت قسم...
الهی باشه خانه، خانه عشق
لالا لالا، گل و پروانه عشق
الهی بعد از این با هم بنوشیم
دو جرعه از لب پیمانه عشق
لالا لالا، دلت دیوانه من
لالا لالا، دلم دیوانه عشق
لالا لالا، شبم تاریک و تار است
پریشانم در این ویرانه عشق
لالا لالا، به گیسوی سیاهت
که افشانش کنم با شانه عشق
لالا لالا، دل ما صاف و ساده ست
دل ما آشیانش لانه عشق
بگردم خاک گیلان را شب و روز
برای دیدن گیلانه عشق
که بگذارد لبش را روی لب هام
به شوق بوسه جانانه عشق
در خیابان سرگردانی و هراس آسمانی
آنک که پرنده ای پر نمی زد
... و
می بارید بارانی که طلب می کرد خالی آسمان را
پسرک انتهای کوچه را نشان کرده بود و
دخترک ابتدای کوچه را
به هم خیره ماندند تا همان باران که فرصت پرواز را از پرنده صلب کرد،
جرعت ابراز را هدیه کند
چشمانش ناخودآگاه پلک می زند از انتهای کوچه
به فال نیک می گیرد و تبسمی می کند از ابتدای کوچه
*****
وای اگر کوچه ما ابتدا و انتها نداشت ...
وای اگر پلک های ما محصور در فاصله ها نبود ...
وای اگر دست های ما فرصت داشتند ...
*****
جشن زیر باران ماند چون همیشه
بی آنکه عشق بیاید و پا در میانی کند
دست و پایم سرد شد، صبر و قرارم رفته است
باز هم تنها شدم، آری بهارم رفته است
قطره های سرد بر پیشانی ام جاری شده
تو چه می دانی چه بر زار و نزارم رفته است؟
گرچه چندین ساعت است از تو جدا افتاده ام
باورم نیست بهاری از کنارم رفته است
بیشمار عاشق ترین بود و نبودم حیف حیف
می شمارم حسرتم را، بیشمارم رفته است
خواستم چون بره ای آرام گیرم در تنش
دشت حسرت می چرم گر سبزه زارم رفته است
راه آهن خالی است و نیمکت ها خالی است
من قطارم رفته آری من قطارم رفته است

بعد از آن بی آنکه ابراز پشیمانی کند
یکنفر باید مرا بی وقفه قربانی کند
یکنفر تیغی به روی گردنم بگذارد و -
گردنم را منقطع از آنچه می دانی کند
*******
از همان پیکر که عمری تاب تنهایی نداشت
از همان پیکر که جز کنج دلش جایی نداشت
از همان دستی که اشعار چلیپایی نوشت
شعر های ناگوار از فرت تنهایی نوشت
از همان پایی که کفش عشق را هرگز ندید
پا برهنه رفت و کفش دیگری را برگزید
از همان کفشی که می دانیم پوشیدن نداشت
(غصه و تنهایی و دلواپسی دیدن نداشت)
از همان روحی که سرگردان پی باران دوید
هی دوید و هی دوید و ردی از باران ندید
از همان روحی که با شعر عبور آرام بود
نزد تو آتش به جان - از راه دور آرام بود
از همان قلبی که با خودکار می فهمیدمش
گرچه با خودکار، من بسیار می فهمیدمش
از همان قلبی که با شعر و ترانه می تپید
عاشقانه، عاشقانه، عاشقانه می تپید
*******
بعد از آن بی انکه ابراز پشیمانی کند
یک نفر باید مرا بی وقفه قربانی کند
به خیابان می روم هر بار عاشق می شوم
یک نفر باید مرا در خانه زندانی کند
تا که هستی میتوانی سر نهی بر چتر عشق
پیش از آنکه غم هوا را باز بارانی کند
کاشکی آتش بگیرد صورتم وقتی که دوست
قصد آن دارد که از من روی گردانی کند
بوی خنک ریحان، بوی تن بارانی
هم جذبه ی ریحانی، هم جذبه ی روحانی
بوی تن تو اما، آمیزه ای از هر دو
ریحانی روحانی، روحانی ریحانی
ای وسوسه ی دائم، انگیزه ی خواهش ها
برخاسته از چشمت، صد آیه ی شیطانی
ارژنگ نگاهت را، تفسیر نخواهم کرد
من را چه به تفسیر اندوخته ی مانی
مضمون نگاه تو، در مایه ی هندی بود
اینک هرجی پس نیست، بر سبک خراسانی
یارای گریزم نیست، سودای ستیزم نیست
از آنچه که هک گردد، بر صفحه ی پیشانی
تقدیر که صرفم کرد، در باب غم هجران
اینبار تو صرفم کن، از مصدر ویرانی
***
آمیخته ی شرمت، مهری به دلت داری
ابراز نخواهی کرد، چون دختر ایرانی
پریا ...خواب و خیال زندگونی پریا همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا
پریا اگه تو تنهام بذاری چه کار کنم
می میرم از این همه نا مهربونی پریا
شنیدم هر جا تو باشی آسمونش آبیه
میشه این چن روزه رو پیشم بمونی پریا
***
پریا... خواب و خیال زندگونی پریا
همزبون لحظه ی بی همزبونی پریا
( دل تو آینه و دلای دیگه همه سنگ
بپا نشکنی هنوز خیلی جوونی پریا )
اگه دلتنگیامو برات بگم دلت میره
پس چه بهتر که ازش هیچی ندونی پریا
***
تا خود قیامتم دیگه رهات نمیکنم
اگه دستتو به دستام برسونی پریا
پریا ... پریا ... چیزی بگو ، حرفی بزن ، شعری بخون
به خدا دق می کنم اگه نخونی پریا

روایت اول :
قصه از والفجر ۱۰ آغاز شد ، یک روز مردی
رفت تا شاید خوراک تیر دشمن ها شود
رفت تا باشد که شاید بعد از این اسطوره اش
مایه ی فخر شقایق ها و سوسن ها شود
روایت دوم :
نامش ابراهیم ، سال : ۶۶ ، منطقه : (خرمال)
بی خبر رفت از دیارش ، همسرش در انتظارش
چشم می دوزد به در شاید ببیند مرد خود را
گر چه می داند که باید خون ببارد بر مزارش
روایت سوم :
شمع روشن می کند روی مزارت ، لحظه ای بعد ــ
چند پروانه برای سوختن سر می رسند
چند پروانه به پای شمع ، او هم پای تو
( عاشقان هر یک به یک سهم برابر می رسند )
روایت چهارم :
دیده اش خون ، سینه اش خون ، هم لب و هم گونه اش خون
داستان خونین تر از این ؟ ... یا نه ... از این هم فراتر
همسرش هنگام باریدن شنیده ناله ای تلخ
نازنین طاقت بیاور ، نازنین طاقت بیاور
روایت پنجم :
شست خاکش را به خون چشم هایش ، گر چه دید
آسمان باریده خونین تر به دامان مزار
هر کسی سهم خودش را اشک می ریزد ، چه سود
بر نمی آید دگر کاری ز دستان مزار
نه شاعرم و نه شعر می گویم
نه از عروض و قافیه سر در می آورم
و نه از بحر های آن
تمام حرف هایم را هم که جمع کنم
برکه ای می شود ....راکد
ــ مگر تو سنگی در این برکه بیندازی ــ

